از تو تُهی،تُهی تر از خویش رفتم تا سرچشمه زیارت،
باد آمد،بوی تو را آورد،
روی حاشیه صاف بی تو بودن،نشستن و تو را بوییدن،دیگر صفایی ندارد،حتی...
چه می گویم،زیارت که همین نشستن و گم شدن نیست،
یک چشمه آب می خواهد،آب ناب زندگی،که تو را نمی دانم،داری یا نه؟
هر بودن و نبودنی،در حیطه با تو بودن، معنایی دارد،که اگر می شد راست باشد، فراتر از وسعت یک خواب، می شد در آن نشست.
خالیم، خالی از هر سازی، بی که به تو ماند،
نمی دانم، یا من گم شده ام، یا تو گم گشته ات را از دست برده ای.
من که هر چه می کوشم تا قله این زیارت بی وجدان را فتح کنم،
تا نیمه که می روم،باز می افتم، باز می روم، باز می افتم،
شبها هم، گه گاه که خوابم نمی برد،می دانم که دیگر،خواب دیدن،درمان هیچ دردی نیست.
خواب من مثل چشمه هر دو چشمم،یک روز خوابیده و دیگر صبح نشده است.
صبح هم که از چشمه باز می گشتم، انگار خوابم برده باشد،
کوزه زیارت که پر از آب ناب زندگی بود،افتاده بود و شکسته بود.
صبح که چشمه خوابم، ازچشمهای من خالی می شد،
تو آمده بودی که بگویی،چشمهایت را ببند،
می خواهم تو را به زیارت ببرم،
اما چشمه چشمم خشکیده بود.
این متن رو ۱۸ اسفند ۸۱ (۵محرم ۸۱)نوشتم،اما حالا دیدم باز فیلَم یاد هندسّون کرده.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 16:28 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
خدایا از دوری تو دیگه خسته شدم،
بیا!
(اینو اینجا نوشتم تا با اعترافش به همه دنیا، ثابت کنم که بالاخره در مقابلت روی غرورم پا گذاشتم)
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه نهم دی 1385 ساعت 2:56 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
اولی دومی رو می خواست، اما دومی اونو نمی خواست، سومی رو می خواست، سومی دومی رو نمی خواست، اون چهارمی رو می خواست، ولی چهارمی اونو نمی خواست، چهارمی منو می خواست، اما من که چهارمی رو نمی خواستم، من پنجمی رو می خواستم، ولی حیف پنجمی منو نمیخواست، اون ششمی رو می خواست، خب چه می شه کرد، ششمی پنجمی رو نمی خواست، آخه اون هفتمی رو می خواست، ولی هفتمی هم اونو نمی خواست، چون اون هشتمی رو می خواست، بااینحال هشتمی اونو نمی خواست ، هشتمی نهمی رو می خواست، نهمی هم که هشتمی رو نمی خواست چون اون دهمی رو می خواست، ولی کی باورش می شه دهمی اونو نمی خواست، دهمی منو می خواست، از قضا منم دهمی رو می خواستم اما چی می شه کرد؟ روزگار نمی خواست.....
نتیجه اخلاقی: هیچکس هیچکسو دیگه نخواد
نکته کنکوری: هیچوقت با یک تُرک دوست نشید چون همانطور که شاعر در بیتی قصار می فرماید: تُرک، در هرحال( anyway)تُرک است ولاغیرها!
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 12:32 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حراج کردم همه رازهایم را یکجا
دلقک شدم با دماق پینوکیو و بوته گَونَی به جای موهایم!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
کانون زنان
وب سایت رسمی علی
SmartyGeek (روزمره های علی)
سکوت مهسا (روزمره های من)
بهترینِ بهترینِ من! (وبلاگ مشترک من و علی)
وبلاگ دوستداران حسین پناهی
پاییزان (رسول کامرانی)
آوای آزاد
peace4ever (امید)
OldYounG
با چشم ها (امیر و محسن)
راهی
NihilisT
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
هیچ نامه
پوچ.س..ت...ا....ن
فایرفاکس بدون فیلتر
نان و شراب (لی لی)
آخرین چریک (عماد شوشتری)
عابری زیر آسمان سربی کوتاه
لکاته ای که الزامن تو نیستی (دانیال قندی)
آزادی، رویای آزادی (باران)
غزلکده
زخمهای نشمرده
شاهین نجفی
پشت چراغ قرمز (عسل)
کچل شماره یک (عسل)
هیچ شعری شاعر ندارد (شراره جمشید)
کوچ (میترا معینی)
پیوندهای روزانه
دوباره هم بامداد
دانلود ایبوک ها و کتابهای فارسی (رایگان)
حسین پناهی
فروغ فرخ زاد
احمد شاملو
ویکی نبشته
کتابخانه شعر تبیان
سخن
سارا شعر
زیبا شیرازی
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY