تبليغاتX
 DownTownFog
 

زیارت

از تو تُهی،تُهی تر از خویش رفتم تا سرچشمه زیارت،

باد آمد،بوی تو را آورد،

روی حاشیه صاف بی تو بودن،نشستن و تو را بوییدن،دیگر صفایی ندارد،حتی...

چه می گویم،زیارت که همین نشستن و گم شدن نیست،

یک چشمه آب می خواهد،آب ناب زندگی،که تو را نمی دانم،داری یا نه؟

هر بودن و نبودنی،در حیطه با تو بودن، معنایی دارد،که اگر می شد راست باشد، فراتر از وسعت یک خواب، می شد در آن نشست.

خالیم، خالی از هر سازی، بی که به تو ماند،

نمی دانم، یا من گم شده ام، یا تو گم گشته ات را از دست برده ای.

من که هر چه می کوشم تا قله این زیارت بی وجدان را فتح کنم،

تا نیمه که می روم،باز می افتم، باز می روم، باز می افتم،

شبها هم، گه گاه که خوابم نمی برد،می دانم که دیگر،خواب دیدن،درمان هیچ دردی نیست.

خواب من مثل چشمه هر دو چشمم،یک روز خوابیده و دیگر صبح نشده است.

صبح هم که از چشمه باز می گشتم، انگار خوابم برده باشد،

کوزه زیارت که پر از آب ناب زندگی بود،افتاده بود و شکسته بود.

صبح که چشمه خوابم، ازچشمهای من خالی می شد،

تو آمده بودی که بگویی،چشمهایت را ببند،

می خواهم تو را به زیارت ببرم،

اما چشمه چشمم خشکیده بود. 

این متن رو ۱۸ اسفند ۸۱ (۵محرم ۸۱)نوشتم،اما حالا دیدم باز فیلَم یاد هندسّون کرده.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 16:28 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


تندیس

.

سنگی بودم سر راه عابران

تا بشکنم هر کس پشت پایی میزد

من اما سنگ بودم و با شکستن غریبه

تو آمدی

با تیشه مهرت در دست

زدی، من شکستم

دوست داشتی، من شکستم

عاشق شدی، من شکستم

تندیسی زیبا شدم از ضربه هایت

رفتی

باد مانده هایم را با خود برد

اکنون زیبایی هستم بی هویت.

 

پ.ن: فروغ فرخ زاد عزیز تولدت مبارک. گویی فقط ۵ روز بزرگتر از منی، و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


From Far Far Away

خدایا از دوری تو دیگه خسته شدم،

بیا!

(اینو اینجا نوشتم تا با اعترافش به همه دنیا، ثابت کنم که بالاخره در مقابلت روی غرورم پا گذاشتم)


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه نهم دی 1385 ساعت 2:56 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


خر تو خر

 
اولی دومی رو می خواست، اما دومی اونو نمی خواست، سومی رو می خواست، سومی دومی رو نمی خواست، اون چهارمی رو می خواست، ولی چهارمی اونو نمی خواست، چهارمی منو می خواست، اما من که چهارمی رو نمی خواستم، من پنجمی رو می خواستم، ولی حیف پنجمی منو نمیخواست، اون ششمی رو می خواست، خب چه می شه کرد، ششمی پنجمی رو نمی خواست، آخه اون هفتمی رو می خواست، ولی هفتمی هم اونو نمی خواست، چون اون هشتمی رو می خواست،  بااینحال هشتمی اونو نمی خواست ، هشتمی نهمی رو می خواست، نهمی هم که هشتمی رو نمی خواست چون اون دهمی رو می خواست، ولی کی باورش می شه دهمی اونو نمی خواست، دهمی منو می خواست، از قضا منم دهمی رو می خواستم اما چی می شه کرد؟ روزگار نمی خواست.....

نتیجه اخلاقی: هیچکس هیچکسو دیگه نخواد

نکته کنکوری: هیچوقت با یک تُرک دوست  نشید چون همانطور که شاعر در بیتی قصار می فرماید: تُرک، در هرحال( anyway)تُرک است ولاغیرها!

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 12:32 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting