تبليغاتX
 DownTownFog
 

حراج شد

يك عمر نشستم و انديشه كردم در احوال آدميان

خسته كه شدم حاصل عمر را بردم سر چهارراه گذاشتم به حراج

خنده ها را سه جفت صد تومان، تمام شد

لبخندها دانه اي يك نگاه، بردند سر دست

گريه ها اما همه روي دستم ماندند

زير في ميدهم هزار تا به هيچ با يك عمر ضمانت و خدمات پس از فروش

خريداري نيست؟

خانم ها، آقايان، من دارم براي هميشه از اينجا ميروم

دل را هم اگر دل باشد اشانتيون ميدهم روي گريه ها

باز هم خريداري نيست؟!

باشد، نخواستيد، دل و گريه ها را توي جوي كنار خيابان ريختم.

-ديگر به تو هم شك دارم، آخر ديروز يكي ميگفت آن كلاغي هم كه پريد از فراز سر ما، پرنده بود

-مگر پرنده قار قار ميكند؟

-لابد ميكند.

تو از کلاغ کمتری؟!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 16:27 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


تنهایی

آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود
آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود
من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد می ماند
و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود
من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم
من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم
و گاهی هم
گريه می کنم
در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها
تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود
من در تنهايی خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام می شوم
خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند
هميشه يادم می اندازد :
من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها
و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر
تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت
و کسی
حتی عاشق ترين همدمم هم
مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد
من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم
من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی می ترسم
در تنهايی ام مدام متولد می شوم
و مدام مرگ را تجربه می کنم
در تنهايی من روزها با اشک و آه و بغض های فروبسته نمی گذرد
در تنهايی من شب ها با مويه های مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود
در تنهايی من تلفن هيچگاه زنگ نمی زند
در تنهايی من کسی به من نمی گويد : - متاسفم ؛ بهتر است همه چیز را فراموش کنیم !
من طعم هيچ خيانتی را تجربه نخواهم کرد
و کسی به خاطر من اشک نخواهد ريخت
من نگاه کردن به دانه های برف در يک بعد از ظهر زمستانی
و خوردن يک ليوان چای داغ در کنار شومينه را
با تنهايی ؛ ‌به تنهايی تجربه نموده ام
من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود
ترجيح می دهم .


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 21:22 موضوع از دیگران | لینک ثابت


Happy Death!

۴۵ روز گذشت و دوباره تولدی با مرگی مصادف شد،
فقط من نمیفهمم چرا؟؟؟!!!            


                                    

خدایا این مردم کوفی چی میگن؟؟؟ 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 10:2 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


تولد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک ساله شد!

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 10:15 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


Shroud Of False

We are just a moment in time

A blink of an eye

A dream for the blind

Visions from a dying brain

........I hope you don't understand


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 11:14 موضوع از دیگران | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting