تبليغاتX
 DownTownFog
 

مسافر

از راهي دور رسيده بود
خسته
و اينک تنش زخم غربت را به يادگار گرفته بود
همه روز را
به درو کردن خاطرات مرور کرده بود
- زمانش رسيده
دوباره دلتنگي غروب
هه ...
زمانش رسيده بود
بساطش را جمع کرد
چمداني پر از خالي
سنگين
تهي
تنها
دم غروب پرواز را چشم به راه داشت ...


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 2:13 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


شبی که تو و نازی با هم مُردید!

- خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد

- برو... که مرگ اينجاست حسين..

اينجاست که همه مرده ميخواهنت! اينجاست که غربت اندر غربت است.

باور کن حسين به همان سوگند که ميخوردي"به سگها قسم "

به اندازه همه لک لکها از رفتنت دلگيرم

کاش مرا هم با خود برده بودي

همان شب که تو و نازي با هم مُرديد!

 

- آدمي صندلي سالن مرگ خودشه

- به حرمت همه مرغابي هاي گم گشته تو مه

خودمو گم کردم

 

تا كجا من اومدم -
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي...

- خب چيه؟ برگشتي.

ولي من تا هميشه ، وسط اين همه آدم بد دنبالت ميگردم

خوابم نمي بره، به جانِ سکوت...

 

 -آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مُرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد

- ........

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 8:6 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting