- کشف کردم
طعم گس باران ميدهي با خنده هايت
در بعدازظهرهاي غبار روبي نشده پشت ديوار
- در را بستم
ميشنوي؟!
بيرون صداي تير مي آيد
اين بار نوبت کيست؟
چه اهميت دارد
وقتي تو اينجايي، با طعم گس باران
بر روي لب هايت
و خنده هايت
آه، خنده هايت...
به طلسم چشم برهم زدني
فاصله ها را گره زدم
از وقتي که صداي تير مي آمد
که توي کوچه ها تو را ديدم
با لبخندت
و فاحشه هاي شهر که دنبال چشمهايت بودند که از کاسه در بياورند
براي شام شبشان،
تا وقتي ظهر گرم غربت
زير باران ريز لبهات
خنده ميکرد
و صداي تير مي آمد
تا حالا که طعم گس لبهات
شوري چشمم را به تاراج برد
و صداي تير مي آيد...،
- دريافتم
توي طعم گس باران ريز لبهات
صداي تير را شنيدم
چه اهميت دارد؟
اين بار نوبت من است...

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 9:32 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت