محو بودم امروز
مثل همين خاطره هايي که خواهرکت ميگفت
هنوز هم گاهي مي آيد
خاطره ها را ميگويم
به من بغض که ميدهد
تو مي آيي
و من ميخندم دوباره
به خاطر مهربانيت
به خاطر وجودت که ذره ذره از عشق است
به خاطر تو که در تو بدي نميگنجد
...
لبخند تو مي آيد
باز هم من و تو
و شبي ديگر ...
اين داستان ادامه دارد!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 13:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت