تبليغاتX
 DownTownFog
 

ما با همان تنهایان


و همچنان در سکوتم،
شاید با تو سخن میگویم، با تو...
نه تاب ماندن است، نه توان گریز، اما میمانم همچنان پای برجا...
کوه ها هم گریه شان میگیرد گاهی، نه؟! اما گریه که نمیکنند، میکنند؟! تو دیده ای که کوهی بگرید؟ یا اصلن قاه قاه بخندد؟!
ابری ست سایبان من که گاه میگرید، تمام نمیشود اما...
ابر بارانی من... پایین می آید تا قد نوازشی بر سرم،
و موهایم را دوست دارد آشفته کند بازی باد، باد می آید... ما همچنان ایستاده ایم...
ببار تا تازه شویم هردو، تو می روی، اما می آیی، میدانم، ابرکم، ابرکم...
خانه ما که اینجا نیست... خانه ما کومه ای ست... خانه ما در انتهای زمین است ابرکم...
تحمل می بایدمان کرد، و سخت تنهایانیم... سخت تنهایان...
ما باغ های بی برگ را دیده ایم و خندیده ایم، ما "باهمان تنهایان"! و من تاب آورده ام بغض همیشه ات را. "پس گریه کن مرا".
بر آتشفشان ها که پوزخند میزنی، دوست ترت میدارم و تو میباری. من با تو توی دلم گریه میکنم، نه که تاب و توانم نباشد، نه... نه...
بیابان بیابان خوابت را دیده ام، "تو می آیی و آستانه پر از عشق میشود".
بیابان بیابان درد کشیده ام. تو میدانی ابرکم، تو با من میباری و تنزل و سقوط را بر نمیتابی. تو می آیی تا پرواز، تا با همین پاهای بسته در کوه پایه هام، پرواز، پرواز...
ما با همان تنهایانیم و گاه که بی اشک میشکنم تو باران باران بارانی!
"ای دیریافته با تو سخن میگویم"!
باران باران دوست میدارمت.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 1:36 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


در خالی تو

در خلاء این بی خدایی تو را به وجد صدا میزنم
انسان
انسان پوک
در خالی اعتماد نامت را به عطش احتیاج زمزمه میکنم
انسان
انسان پوک
و به هوای دستهای یاریگرت از رویا خانه میسازم
تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خدا
تنها یک سکوت
یک سکوت کافی بود تا دروغ به باورم بنشیند
تو سکوت نکردی

و من به این خالی خدا و اعتماد، گریه کردم


پ.ن:
نمیدونم چرا سایه این کامنت رو خصوصی گذاشت، اما امشب من تصمیم گرفتم به عنوان پی نوشت، پابلیکش کنم:

چهارشنبه 4 دی1387 ساعت: 20:4 توسط:چه بی ربط اینو میگم بخندی آجی
لذتهای روح هر چه ناب تر و عالیتر باشند، دیر یاب‌ترند و رسیدن به مقام درکشان، دشوارتر می‌شود.
یکی از اینها لذت حاصل از دوام یافتن رابطه ایست که آزادانه و آگاهانه انتخاب شده است.
غالبا هر چه از عمر چنین رابطه ای بگذرد به شناخت، نزدیکی و تعامل بیشتر و در نهایت نوعی ارضای عمیق روحی می‌انجامد. اصلیترین شرط رسیدن به رابطه‌ای عمیق و پایا، وجود نوعی خویشاوندی معنوی در طرفین است. این همانندی روحی نقش زنجیرهایی چنان محکم را ایفا میکنند که طوفان هیچ حادثه‌ای و رعایت هیچ مصلحتی توان گسستنش را نخواهد داشت.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 1:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting