تبليغاتX
 DownTownFog
 

خداحافظی



3 سال پیش بعد از مثلن فارغ التحصیل شدنم از دانشگاه، وقتی که به طرزی هولناک توی یک شهر کوچیک و دور گیر افتاده بودم، چنان که گویی دوران تبعیدم را میگذراندم، برای اولین بار شروع به علنی کردن نوشته های بی سر و ته م کردم. یعنی وبلاگ ِ "DownTownFog" را به دنیا آوردم. آن اوایل اسمش را گذاشتم "منِ من، گاهی" . دیدم هیچکس نمیفهمد این یعنی چی، تغیر نام دادم به "من خواب میبینم، پس هستم"، گذشت و احساس کردم چرا هی توی اسمها من من میکنم.

خلاصه که دیگه یادم نمیاد چطوری بزرگش کردم و چه روزهای بی معنی و مزخرفی بود آن روزها، و من به این بلاگ چه عادت کردم که به اتفاق کامی عزیز (یعنی PC) تنها رفقایم بودند.

بعدن روزها بهتر نه، که مزخرفتر و مزخرفتر شدند، هرچند که به شیراز برگشته بودم و بعد از سالها اردیبهشت شیراز را هم تجربه کرده بودم. تولد یک سالگی بلاگ با مرگ همراه بود و مرگ، درست مثل تولد آن سال خودم، دوباره تولدی با مرگ مصادف شده بود، و وقتی که به خود میلرزیدم با یک بادکنک سیاه به جشن نشستم....
آنروزها گذشته دیگر، بهتر است که یک جایی از ذهنم چال کنم آن همه درد و انزوا و خاطرات سمی را.

DownTownFog بر خود بالید و بزرگ شد و شاهد من بود و حالا سه سالش تمام شده.

تولدت را تبریک میگویم و پیش میروم با خاطرات تو، توی وبسایت جدیدم. تحفه هایم را هم با خودم برده ام به خانه جدید. و تولدت مبارک. ممنون که با من بودی و با من ماندی.

خداحافظ بلاگفا
5 اسفند 1387 و یک زندگی تازه...

پیش به سوی زندگی

و تولد و تکامل و غرور

برای دیدن وبسایتم کلیک کنید

پ.ن: آقا اینجا دیگه کامنت نزارید، محض رضای خدا. بیاین اونور


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 1:12 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


ایست!

در چهارراه ها سوت میکشد پاسبان توی سرم
ایست... ایست...
سراسیمه سکوت میکنم
جریمه خواهدم کرد
میدانم
من عبور ممنوع های بسیاری را رد کرده ام!
و چراغ قرمزها را...
آه...
پشت چراغ قرمز چشمک زن چشمهات، با احتیاط راهی به سمت مرگ باز است،
یعنی میتوان عبور کرد...


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 1:3 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


نه کلمات و نه سکوت، هیچ‌کدام یاری نمی‌کند...

هرزه گی هاشان را تاب آوردیم

و خاموش ماندیم؛

چندان که عاشق شدیم

هرزه مان خواندند!

پ.ن:

جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته‌ی ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ

هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائی‌ی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 21:7 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


ما با همان تنهایان


و همچنان در سکوتم،
شاید با تو سخن میگویم، با تو...
نه تاب ماندن است، نه توان گریز، اما میمانم همچنان پای برجا...
کوه ها هم گریه شان میگیرد گاهی، نه؟! اما گریه که نمیکنند، میکنند؟! تو دیده ای که کوهی بگرید؟ یا اصلن قاه قاه بخندد؟!
ابری ست سایبان من که گاه میگرید، تمام نمیشود اما...
ابر بارانی من... پایین می آید تا قد نوازشی بر سرم،
و موهایم را دوست دارد آشفته کند بازی باد، باد می آید... ما همچنان ایستاده ایم...
ببار تا تازه شویم هردو، تو می روی، اما می آیی، میدانم، ابرکم، ابرکم...
خانه ما که اینجا نیست... خانه ما کومه ای ست... خانه ما در انتهای زمین است ابرکم...
تحمل می بایدمان کرد، و سخت تنهایانیم... سخت تنهایان...
ما باغ های بی برگ را دیده ایم و خندیده ایم، ما "باهمان تنهایان"! و من تاب آورده ام بغض همیشه ات را. "پس گریه کن مرا".
بر آتشفشان ها که پوزخند میزنی، دوست ترت میدارم و تو میباری. من با تو توی دلم گریه میکنم، نه که تاب و توانم نباشد، نه... نه...
بیابان بیابان خوابت را دیده ام، "تو می آیی و آستانه پر از عشق میشود".
بیابان بیابان درد کشیده ام. تو میدانی ابرکم، تو با من میباری و تنزل و سقوط را بر نمیتابی. تو می آیی تا پرواز، تا با همین پاهای بسته در کوه پایه هام، پرواز، پرواز...
ما با همان تنهایانیم و گاه که بی اشک میشکنم تو باران باران بارانی!
"ای دیریافته با تو سخن میگویم"!
باران باران دوست میدارمت.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 1:36 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


در خالی تو

در خلاء این بی خدایی تو را به وجد صدا میزنم
انسان
انسان پوک
در خالی اعتماد نامت را به عطش احتیاج زمزمه میکنم
انسان
انسان پوک
و به هوای دستهای یاریگرت از رویا خانه میسازم
تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خدا
تنها یک سکوت
یک سکوت کافی بود تا دروغ به باورم بنشیند
تو سکوت نکردی

و من به این خالی خدا و اعتماد، گریه کردم


پ.ن:
نمیدونم چرا سایه این کامنت رو خصوصی گذاشت، اما امشب من تصمیم گرفتم به عنوان پی نوشت، پابلیکش کنم:

چهارشنبه 4 دی1387 ساعت: 20:4 توسط:چه بی ربط اینو میگم بخندی آجی
لذتهای روح هر چه ناب تر و عالیتر باشند، دیر یاب‌ترند و رسیدن به مقام درکشان، دشوارتر می‌شود.
یکی از اینها لذت حاصل از دوام یافتن رابطه ایست که آزادانه و آگاهانه انتخاب شده است.
غالبا هر چه از عمر چنین رابطه ای بگذرد به شناخت، نزدیکی و تعامل بیشتر و در نهایت نوعی ارضای عمیق روحی می‌انجامد. اصلیترین شرط رسیدن به رابطه‌ای عمیق و پایا، وجود نوعی خویشاوندی معنوی در طرفین است. این همانندی روحی نقش زنجیرهایی چنان محکم را ایفا میکنند که طوفان هیچ حادثه‌ای و رعایت هیچ مصلحتی توان گسستنش را نخواهد داشت.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 1:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


گُنگ خواب دیده

"من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کر * من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش"
"سعدی"

As a mute I have dreamed
and all the people seem to be deaf
I am unable to talk
and they are not suitable to hear


از خواب پریده بود و انگار خواب دیده بود؛ شاید هم خواب نبود. می گفت یادم می آید که یک فرشته بود و آدم ها همه می رفتند و می آمدند. می گفت لباس فرشته عوض می شد و شکل کسی می شد که ... زبانش بند آمد. آخر سر هم گفت نمیداند.
خب خیلی چیزها هست که آدم نمیداند. مثلن ممکن است آدم نداند یک وقتی، یک جایی، یک چیزی، چطور گم شده است.
من هم نمیدانستم.
عصر بود. یعنی خیلی از عصرها بود، بوی نم خاک که می آمد دلهره شروع میشد. بعد اتاق بود که کوچک بود و یک پنجره به کوچه داشت که کوچه تنگ بود.

از خواب پریده بودم و خواب دیده بودم انگار. یک لحظه هایی هست که آدم توی توصیفش می ماند. توی اتاق که در طبقه دوم ساختمانی یا خانه ای قدیمی بود با کوچه های بوی خاک نم دار نشسته بودم. فرشته نبودم. آدم بودم با یک میز و کلی کاغذ و شاید کتاب هم بود. صفحه گرامافون عصر که میشد، می چرخید تا تصنیفی برایم بخواند که گُمش کرده ام.
هی می نوشتم تا عصر شود با بوی نم کوچه های تنگ خاکی؛ بعد درست در لحظه ای که منتظر بودم از زیر پنجره اتاق طبقه دوم ساختمان کهنه رد می شد؛ و همیشه سر به زیر می انداخت. یعنی می خواست من نبینم که چرا هر عصر باید منتظر باشم.
تصنیف می خواند. هر عصر با لباس ساده و موهای سیاه و چهره ای که هرگز ندیدم.
من نویسنده بودم و بعید می دانم از او ننوشته باشم. اما بی شک نوشته هایم را با تصنیف و بوی خاک نم دار و یک اتاق در طبقه دوم ساختمانی کهنه گُم کرده ام و با یک چیزی که هیچوقت شاید ندیدمش، ولی می دانم هست.
بعدن یک روزی من مُردم. شاید او هم. آدم ها خیلی وقتها می میرند و ممکن است سنگ شوند یا یک تکه ابر یا خاک نمناک کوچه ای. اما من آدم شدم و فرشته نشدم.
شاید او آدم شده باشد؛ شاید هم نه.

یک فرشته از خواب پریده بود و نمی دانست خواب بوده یا مرده. فکر می کرد خواب فرشته ای را دیده که آدم بوده و هی می رفته و می آمده و آدم فداکاری بوده. می خواست بدانم فرشته، آدم فداکاری بوده یا شاید فداکار مناسب نیست، خوب بوده.

من جمله ها را جویدم، تف کردم، نشئه شدم. خیلی سال می گذشت که از خواب پریده بودم. من مجبور بودم برای خودم بنویسم.
من گُم شده بودم.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 2:42 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت


به هیچکس

بد مست میکنم به خیالت سفربخیر
بالا بلند خوش قد و قامت سفربخیر


آن روزهای بی تو و با تو گریستن
دیگر تمام شد به سلامت سفربخیر


(من تا همیشه منتظر آن نگاه سرد،
آن چشمهای وحشی و نابت سفربخیر


گفتی: "عزیز... من... ببین... منتظر نباش
شرمنده... البته که خجالت..." - سفربخیر


گفتی که رابطه یک اشتباه بود و بس
گفتی ببخشمت، و چه راحت... سفربخیر)


من عاجزانه توی دلم ضجه میزدم
دادم تو را به دست خدایت، سفربخیر


این واژه های عقده شده در گَلوم ماند
چیزی شبیه حس حقارت، سفربخیر


یادت که هست عاشق چشمان من شدی!
حالا کجاست شور و شرارت؟! سفربخیر


لبهای بی حیای تو از جنس شهوت است
آن بوسه های موذی داغت... سفربخیر


طرز نگاه و چشم تو حتی عوض شده
یعنی گرفته بوی خیانت سفربخیر


باور نمیکنم تو خیانت بلد شدی
اینها نبود توی مرامت سفربخیر


شاید همیشه بی تو... ،نه...، گریه نمیکنم
دیدار ما به روز قیامت سفربخیر


وقتی تو تب نمیکنی حتی برای من
ناممکن است گریه برایت...، سفربخیر


بالابلندِ بی همه چیزِ عزیزِ من!
بی آبرویِ رذلِ کثافت! سفربخیر


پی نوشت: سوء تفاهم شده برای بعضی از دوستانم انگار، آمدم بگم نگران من نباشید، این شعر هم ربطی به زندگی شخصی من نداره والا، نمیدانم از کجای ذهنم بیرون آمده، اما خب شعر است دیگر، زیاد جدی نگیرید، همچنان پابرجاییم. کورش بگیر بخواب!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 16:59 موضوع غزل | لینک ثابت


به خودم تقابل اندوه و تنهایی!

گوشم پر از سکوت تو، از گفت و گوی تنهایی
خنجر هنوز دست تو ...، من رو به سوی تنهایی

کابوس وار مثل ملخ توی خواب می بارید
شد فصل قحطی و خوابم پرید توی تنهایی

می خواست بی حیا سرم از تن جدا کند اما
ترجیح میدهم به تو این های و هوی تنهایی

خانم ببین همه از گور توست این آتشها
بعدش بشین و زجه بزن مویه مویه تنهایی

حرمت سرت نمیشود، اما به حرمت این شعر
کمتر گلایه کن وَ نبر آبروی تنهایی

رویم نمیشود به خدا گریه، نه ...، تو بگو...
جایز نبود گریه مگر روبروی تنهایی؟!

مستم کن ای شراب کهنه و مثل خود خدا
ما را بساز با نفس و عطر و بوی تنهایی

مستی و آینه و خیره و شکستن و بعد...
حالا هزار چهره شده قصه گوی تنهایی

شاعر به جای آینه از شرم این همه تزویر
بغضش امان نداد و خدا در گلوی تنهایی...

پ.ن: تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست (قیصر امین پور)


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 19:7 موضوع غزل | لینک ثابت


همینطوری الکی برای خنده...


چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاُل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

"ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم..."



 

نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


فقط برای دل خودم...

تلخ که میکنم زهرمار میشود توی گلویم مزه روزی هیوده (17) تا قرص آخ قرصهایم را یادم رفت
تلخ که میشوم خراب میشوم توی خودم با گس عطر زهرمار ماربورو تند میزند گلوی ریه های نازپرورده ام را
تلخ از سفر برگشته ام تازه هنوز خستگی درد میگیرد توی چشمهای آماسیده ام که ای کاش کور...
خاک بر سرت!
تلخ که میشود کامم از اوقاتم گاهی میزنم به وراجی چند ساعت تا شاید بروم گیر کنم توی گلوی کوچه های چمران، اهواز، کاش غاز بچرانم دمی بی چک و چانه پُر...کاش
اهواز! بیشرفی اگه بری سفر بی معرفتِ بی... همه چیز دارم
شیراز مست کن و نگو بدمست نه سگ مست کن و بگو شرمت نمیشود توی چشمهام که خون با...ریده
شیرازن نیستی بخدا بی شک نکن به من میدانستم
باورم نمیشد فقط
نمیشود به شاه چراغ و دُم خروس قسم میدهمت راست بگو، تو خوابیدی؟! بی چشم و رو؟! (و یکی هم به غیر از من میداند که خوابیدن در اینجا ایهام دارد، اینجا هم، و تو چی؟ ایهام سرت میشود محض رضای خاطره مکدره ی اینجانب مه سا هستم از شکل ماه افتاده)
شیراز هم زن که باشد تو مرد نیستی بخدا تهران! ای بی ناموس بی شک! آدم باش تو را به تمام لکاته های عزیزت قسم که به تازگی هم سر از تخم سگ در آورده اند اتفاقن چه جالب!
خب من نبودم تهران
آره تو راست میگی من خوب نبودم
تو هرزه نباش
ـمن؟ ن ن نه نیستم ن ن بودم بخدا نه به عمر سگ قسم
بیوفا! آمده ام باکره بیوه شوم، درد میفهمی چیست؟!
اصلن حق با توست، چون تو به این حقیقت پی برده ای که وقتی چیزی می...َد روی هیکلم به مقدار لازم ماشالاه هزار ماشالاه نطقم باز میشود تازه
ـراستی تو خیلی هم بی ادبیها، چون جلوی هرکس و ناکس رو میکنی چه گهی هستی و توی کدام لجنزار لولیده ای، ای لولی وش مغموم!
شرمت باد!
خاطر سگ خدا نکند مکدر شود که انگار از یک سال سگی ما جان شیرین به در برده ایم لولیده ایم بیرون...
نه عزیز قشنگ دلم، نگران نباش، درکت که درد گرفت خودبخود میفهمی من چی دارم میگویم و از صبح که نه از نیمه شب گذشته ساعت حدود سه عر زده ام تا بحال بی که خاطری مکدر کرده باشم...
نه نگران من نباش، خدا را جِدَن شکر که این یکی درد افسردگی و پوچی نیست بخدا جِدَن خدا را شکر، که آن بدتر بود.
من رفتم سر فرو بردم توی نواری که اسم خزش بود: "نوار داریوش قدیمی برادر جان" و برادر جان نمیدونی چه دلتنگم برادر جان! هم میگوید: چه دلسنگی جانِ خواهر جان!
(بعدن برادر جان برایم توضیح میدهد که: "برادرا! بخدا شعر چیز خوبی نیست")
گند بگیرندت تهران جان که گندیده ای و بوی تعفنت درآمده زده بالا مثل اهو، از اهواز جان و شیر، از شیراز جانِ دبستانِ بی وجدانِ آبستن خیالهای خام کودکی که فکر میکنم دوست میداشت با رویاهای خیلی کوتاه پاییزه اش بخوابد، بازی کند عشق را، آبستن شود از یک عروسک مو بلَلُند خارجی توی قحطی جنگ جنگ تا ...، نفهمیده بود هنوز "خوابیدن" ایهام دارد و بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد...
های خوابم می آید بخدا خوابم نمیبرد ... سه نقطه.


در پی مینویسم:
"مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم "


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 5:14 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


ملغمه!

برای ثبت گناه آینه سند شده بود
سقوط، سیب قشنگ و...، ستاره بد شده بود*

به جای خواب شبانه مرور میکنمت
به شوق خاطره هایی که مستند شده بود

میان خواب و رسیدن همیشه فاصله ای ست
وصال؟! فرضیه ای که همیشه رد شده بود*

و ماه رنگ پریده دلیل خوبی بود/
برای اشک ستاره که جزر و مد شده بود

"خیال خال تو با خود به خاک..."، نه، هرگز*
قسم به عشق و من و تو، "نمیشود" شده بود

خدا میان من و تو، به جان سکوت*
اگر نیامده بودی، دلم جسد شده بود

سقوط وصله ناجور آسمان شب است
ستاره با غزلی تازه نامزد شده بود*

عبور میدهدم کوچه کوچه از دم شعر
هوای حرف تو و سیب و...، ماه بد شده بود*


1-* "-چه سیبهای قشنگی، و میزبان پرسید: -قشنگ یعنی چه؟ -قشنگ تعبیر عاشقانه اشکال است"
2-* "نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست"
3-* "خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد * که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز"
4-* "-نازی: قسم بخور، -من: جان سکوت"
5-* "غریبه ها شبتان خوش و سهم من اینجاست * دوباره با غزلی تازه نامزد شده ام"
6-* "-هوای حرف تو آدم را عبور میدهد از کوچه باغهای حکایات، و در عروق چنین لحن، چه خون تازه محزونی"


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 21:21 موضوع غزل | لینک ثابت


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

وقتی که خط فاصله مرسوم می شود
فکری به جرم خاطره محکوم میشود

بعدش شبیه قصه داش آکل و...، چه حیف/
پرونده ای به مرگ تو مختوم میشود

فردا، سپیده و تیرک، طناب و دار...
قلبی هزار مرتبه معدوم میشود

آن دست سبز سهم سزاوار سینه ام
راهی به خاک سرد و شب شوم میشود

در گیر و دار پرسه، دل هرزه گرد من
تسلیم سایه های خسته مسموم میشود

حــوّای بیشـــــــرفِ در درون من
روزی دوباره کودک معصوم میشود


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 19:4 موضوع غزل | لینک ثابت


No Smoke

She told me again no smoke; but once again rules broke
In my cavity all that night; I was breaking all what might
She was knocking at my door; I was devil may care more
Someone singing in my ear; it was headphone on my hair
What a dark day was my youth; was smoking all my route
I was diving in my soul; all the darkling were my role
She was bumping: “open dear”; here I was deaf to hear
She was thinking if I’m dead; I was hanging there my head
She hated me for a min; it was not mine or her sin
She knocked, knocked, knocked, dolor sound
She beat at me round, round, round
Without intent to last life; in my spirit full of knife
Without a heart, with my pain; something singing in my brain
You’re to be vain in the rain
Make to smoke yourself sick; you will be weak cause that wick
You are to end in smoke; the smoke culs and you will soak
From smoke into smother; suicide maybe I’d rather

ترجمه برای بعضی ها:

يکبار ديگه به من گفت سيگار نکش*اما يکبار ديگه قوانين شکسته شد
تمام اون شب توي اتاقم*هر چيزي رو که مي تونستم مي شکستم
اون در اتاقمو مي زد*و من بيشتر بي توجهي مي کردم
يکي توي گوشم آواز مي خوند*اون هدفون روي موهام بود
جواني من چه روز سياهي بود*همه راهمو به سيگار کشيدن مي گذروندم
من در خودم فرو مي رفتم*نقش من همه تاريکي بود
او بي تابي مي کرد:باز کن فرزندم*و من اينجا براي شنيدنش کر بودم
اون فکر کرد شايد من مرده ام*شايد من اونجا خودمو دار زدم
انگار براي يک لحظه از من متنفر شد*اما نه من مقصر بودم نه اون
با صداي دردآوري به در مي کوبيد و مي کوبيد و مي کوبيد
انگار که بارها و بارها وبارها به من ضربه مي زد
بدون هيچ انگيزه اي براي ادامه زندگي*در حاليکه روحم زخمها خورده بود
بي هيچ قلبي،با دردهايم*چيزي در ذهنم مي خواند:
تو در باران(اشکهايت) تلف شدي*
بس که سيگار کشيدي خودتو داغون کردي*بخاطر اون آتيش لعنتي ضعف کردي
اکنون تودود شده اي(هيچ شده اي)*درد مي پيچد و بالا مي رود و درتو رسوخ مي کند
از چاله به چاه مي افتي*شايد خودکشي براي تو بهتر باشد


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 23:36 موضوع شعر انگلیسی | لینک ثابت


گناه

غلمان یا شیطان
چه فرقی میکند، فرشته فرشته ست
هرچند صدات مثل آدم نبود
اما طعم سیبهای بهشتی را داشت
که توی گلویم گیر کرد
و سیب آدم بغض شد
که من حوا شدم
و صعود کردم


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 17:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


هذیان در صد درجه فارنهایت

دلم برات... -بوی دودِ سیگارم؟
دلم برات... -ببین از دروغ بیزارم


دلم برات...، لحظه ای مکث، ترسیدم
دلم برات... -بگو، زود، من گرفتارم

دلم برات...، بوی مرگ می آید
دلم برات... -سوخت، لاشه ای و کفتارم

دلم برات...، مثل اینکه خوابت بُرد
دلم برات... -نه، بگو تو، بیدارم

دلم برات...، خواهشا کمی آرام
دلم برات... -ماه سایِ بیمارم!


دلم برات... -طفلکی، بگو دختر
دلم برات...، مثل ابر می بارم

دلم برات... -تنگ شده؟ و دوستت دارم؟!
دلم برات...، برات شد که تب دارم


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 23:24 موضوع غزل | لینک ثابت


برای شیرازم

نفس نفسهای نسیم
با بازی پرده اتاق
بیکران آبی آسمان
بوی گل رز میان باغچه حیاط
و چهچهه گنجشکان
در این قحطی باران هم
بهشت زمینی را جشن میگیرند
اُردی بهشت شیراز
و
"شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم"

پ.ن: هفته شیراز و اردیبهشتگان مبارک!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:5 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


آیه های باران

رسالت به کجا بردی؟
کدام زمین بایر و پر هرزه گیاه؟
به کدام فصل بد و پیر؟
کدام آیه؟ کدام باران؟
که اینچنین میلرزاندم
فکر روییدن سبزینه ای از دل خاک،
خاک بد و پیر...
.
راستی را
رسالت که بود
که پیامبرش شدی؟


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 21:17 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


نام توام من ... به یاوه معنایم مکن

دجله نداشتم
نیکی کردم و در آب سرد یخچال امرسان انداختم
نیمی را شب نوشیدم و از کابوس شبانه ت گریختم
نیمی را روز نوشیدم و تعبیر رویایم را در بیابان روزانه ت باز گرفتم ایزد!به بیشاپور رفتم و نقش اهریمن را زیر لگدهای اسبت پامال عکس گرفتم هورمزد!قرآن مادرم را فال گرفتم و صدایم را ضبط کردم که میخواند:
«الّلهم عظم رغبتی فیه واجعله نورالبصری و شفاء لصدری ذهابا لِهَمّی وحُزنی
الّلهم زین به لسانی وجَمِّل به وجهی وقوِّ به جسدی و ارزقنی حقَّ تلوته» الله!فریادت زدم،
دستنوشته هایم را نشانم دادی که شاملو میگفت:
«من زنده ام
فریاد من بیجواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است»
خداااااااااااا!بر من پیچیدی و
کابوس شبانه م را به وساطت لیوان آبی یک شب در میان خاموش کردی
به پاکی یک لیوان آب همه یخچالهای امرسان قسم
به پاکی آن لحظه های دوری که صدای عصار مستم میکرد از حضورت
«میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
این عشق الهـ.....
حق لایتنـ.....
این شور خدایـ.....»
به پاکی همان لحظه ای که عـــــــا شــــــ قــــــــم کردی ................................................................
به درد قسم
پاکم کن
از این کابوس روزانه ت رهاییم بخش
معجزه ها کردی
کورم که نمیبینم
نورم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 21:21 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


با اینا خستگیمو ...

بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو

بوي ياس جا نماز ترمه مادر بزرگ

با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم

شادي شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد

بوي اسکناس تا نخورده لاي کتاب

با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم


فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم

عشق يک ستاره ساختن با دلک

ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب

با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم

بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري

شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن

توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني

با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم

با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم

با اينا خستگيمو در مي کنم ...


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:25 موضوع از دیگران | لینک ثابت


معجزه

از خدا خواستم خودش را به من نشان بدهد
اطرافم را گشتم
زار میزدم
ضجه میزدم
و فریاد میکردم خداااااا! به من جواب بده!
نگاه کردم به اطرافم...
یک کتاب ایرانگردی
یک جعبه دستمال کاغذی
یک کتاب درباره شناخت مردان
دفتر قدم
و کنارش چند برگ از کاغذهای آشفته ترازنامه های قدم چهار
بدون عینک کاغذ رویی را برداشتم،
عحیب بود که دورش نینداخته بودم و عجیب تر که روی همه ترازنامه هایم جا مانده بود!
به خط خودم نوشته بودم:
" من زنده ام
فریاد من بیجواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است. "


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:14 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


8 مارس!

روز جهاني زن بر همه مادران و خواهرانم گرامي باد.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 18:25 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


واکسی

از چهار راه ملاصدراي شيرازي
تا سه راه برق
هه
سمت راست هميشه خلوت تر است
بچه ها دست در دست بابا و مامان
ميروند کفش عيدشان را بخرند
باز هم مثل هميشه
تنها گوشه اي نشسته اي
کنار بساط واکس
کتاب فارسي دبستانت را ورق ميزني
و فکر ميکني کاش کفشهاي واکس خور بخرند
هي هي!
خوابت نَبَرَد
فردا خانم معلم
ولي ت را ميخواهد
اگر فارسي نخوانده باشي.
کاش کور بودم
نميديدمت...


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 17:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


تولدت مبارک!

شايد پارسال در چنين روزي اصلا فکر نکردم که يک سال ديگه هم زنده خواهم بود تا در 5 اسفند دوسالگي اولين وبلاگ شخصي ام را اعلام کنم.


ولي ظاهرا زنده ام هنوز و حالا حالا هم قصد مردن ندارم و از اين زنده بودن بسي خرسندم.
پس اعلام ميکنيم:
دو ساله شد!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 3:31 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


خواب خوش

زن پشتِ پرده حجابش شکسته بود دستانِ کاغذيش سرد و خسته بود

هرگز دلی به تماشا نبسته بود یک حادثه سر راهش نشسته بود


آهي، دوباره گريه کنان زرد و تلخ و سرد يک شعله گيسوي سبزش شکنجه کرد

معتای فاجعه یک واژه بود «درد» شبگرد خانه نشین خوابِ کوچه گرد


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 15:24 موضوع سایر شعرهای کلاسیک | لینک ثابت


Fly Again

I was sitting in the depth of a dark wood

looking at those unknown creatures in hood

all the life time they were keeping the old lie

dreaming to be my wings with the tough tie

but they were nothing more than the puff of bursting bombs

I was just a little broken wing harpy

when you flew up in the sky and sea

you never wished the lie to be my limb

but you were the only one to cure my own limb

you let me feel that I'm flying through the skies

while I had just two little wings and no more lies



 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 16:14 موضوع شعر انگلیسی | لینک ثابت


هستا

هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود
.
گناه
رسم ديرينه اي بود
که چون پا به روي نعش گلي نگذاشت
پايش شکست
و چون نگاه از کودک فقيري ندزديد
کور شد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:13 موضوع از دیگران | لینک ثابت


زن بودن!

پرده اول
شيشه پنجره، شب، جام شراب      غصه شاعري و نام خراب
گونه هاي تر و اين بغض سمج      لب به لب فاصله تا کام سراب

 

پرده دوم
مستي و راستي و بهت سکوت      پر پرواز و رها تا ملکوت
تشنه نشئگيِ عطرِ خدا      عاشقانه ي به تمناي قنوت

 

پرده سوم
«آي خانوم، خونه داريم، چند ميگيري؟»      تف به ذاتت عوضي مردِ پ ي ر ي
پاره شد خواب خوش و عشق و خدا      عشق کجا بود توي اين هير و ويري؟!

 


پ.ن1: اين شعر را با اجازه ماه شب مهتاب پست ميکنم.
پ.ن2: شخص يا اشخاص خاصي مدنظر نيستند، جامه عزيز ايراني را عرض ميکنم.
پ.ن3: تولدم مبارک!
پ.ن4: ماه شب مهتاب فرمودند آن واژه نامانوس را عوض کنم، چشم عوض کردم.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 11:29 موضوع سایر شعرهای کلاسیک | لینک ثابت


ای مرز پرگهر!

 

«فاتح شدم

 

خود را به ثبت رساندم

 

خود را به نامي در يک شناسنامه، مزين کردم

 

و هستيم به يک شماره مشخص شد

 

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران»

 

 

به مناسبت هفتاد و سومين تولد فروغ فرخزاد

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:32 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


به خاطر تو

محو بودم امروز
مثل همين خاطره هايي که خواهرکت ميگفت
هنوز هم گاهي مي آيد
خاطره ها را ميگويم
به من بغض که ميدهد
تو مي آيي
و من ميخندم دوباره
به خاطر مهربانيت
به خاطر وجودت که ذره ذره از عشق است
به خاطر تو که در تو بدي نميگنجد
...
لبخند تو مي آيد
باز هم من و تو
و شبي ديگر ...
اين داستان ادامه دارد!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 13:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


شراب شیرین

می خواهم بنویسم
دلم که می آید، دستم می رود
دستم می آید، دلم می رود
دست و دلم نمی رود
دست و دلم به شعر نمی رود
هوای تلخ می خواهم تا شعر تلخ
یا شراب تلخ وشب و شیدایی تا شور شیرین و شعر شیرین شهرم،
شیراز
هوا شیرین است شاید
و شراب ...
به حافظ شیراز قسم
شراب تلخ نبود
که مردافکن باشد
یا زن شکن
به تو گفتم مانده ام چرا
دست و دلم نمی رود ...


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 1:4 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


Another One Bites The Dust

- کشف کردم
طعم گس باران ميدهي با خنده هايت
در بعدازظهرهاي غبار روبي نشده پشت ديوار
- در را بستم
ميشنوي؟!
بيرون صداي تير مي آيد
اين بار نوبت کيست؟
چه اهميت دارد
وقتي تو اينجايي، با طعم گس باران
بر روي لب هايت
و خنده هايت
آه، خنده هايت...
به طلسم چشم برهم زدني
فاصله ها را گره زدم
از وقتي که صداي تير مي آمد
که توي کوچه ها تو را ديدم
با لبخندت
و فاحشه هاي شهر که دنبال چشمهايت بودند که از کاسه در بياورند
براي شام شبشان،
تا وقتي ظهر گرم غربت
زير باران ريز لبهات
خنده ميکرد
و صداي تير مي آمد
تا حالا که طعم گس لبهات
شوري چشمم را به تاراج برد
و صداي تير مي آيد...،
- دريافتم
توي طعم گس باران ريز لبهات
صداي تير را شنيدم
چه اهميت دارد؟
اين بار نوبت من است...

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 9:32 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


مسافر

از راهي دور رسيده بود
خسته
و اينک تنش زخم غربت را به يادگار گرفته بود
همه روز را
به درو کردن خاطرات مرور کرده بود
- زمانش رسيده
دوباره دلتنگي غروب
هه ...
زمانش رسيده بود
بساطش را جمع کرد
چمداني پر از خالي
سنگين
تهي
تنها
دم غروب پرواز را چشم به راه داشت ...


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 2:13 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


شبی که تو و نازی با هم مُردید!

- خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد

- برو... که مرگ اينجاست حسين..

اينجاست که همه مرده ميخواهنت! اينجاست که غربت اندر غربت است.

باور کن حسين به همان سوگند که ميخوردي"به سگها قسم "

به اندازه همه لک لکها از رفتنت دلگيرم

کاش مرا هم با خود برده بودي

همان شب که تو و نازي با هم مُرديد!

 

- آدمي صندلي سالن مرگ خودشه

- به حرمت همه مرغابي هاي گم گشته تو مه

خودمو گم کردم

 

تا كجا من اومدم -
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي...

- خب چيه؟ برگشتي.

ولي من تا هميشه ، وسط اين همه آدم بد دنبالت ميگردم

خوابم نمي بره، به جانِ سکوت...

 

 -آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مُرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد

- ........

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 8:6 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


Impasse

 


Come to me

I need superhuman hands

Right now
 
Before I die of all lies

Come down into my bog

Take me to the apotheosis land

Recall

Right now

Disillusion

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 4:29 موضوع شعر انگلیسی | لینک ثابت


کش یعنی سردرد...

 

مچاله ميشوم در خود تا تو هي کش بيايي

 قنديل ميبندم تا تو جاري شوي

 تير ميکشم تا  تسکين بيابي

 خاکستر ميشوم تا گُر بگيري

 جان ميکَنم تا نفس بکشي

 ...

 نه، بيفايده ست،

 بيخود کش نيا!

 گسستم.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:43 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


کوچه های بی چراغ

تو کوچه هاي بي چراغ دويدم       اون ته تَها به کوچه اي رسيدم

چراغ يک خونه ديدم خاموش بود        پيرمرده نَود و بوقي توش بود     واسه صداي مرگ هنوز به گوش بود         خانوم عِزي اونجا  واسش نازمي کرد       تو صورتش پُرِ درد       تب سرد      چي مي شه کرد      جهنم عمريه روبروش بود

يه عملي      تو خونه بغلي       انگار هنوز به هوش بود       هي مَرد       ديواراي دور و برت همه زرد      زنت تو رو رها کرد      راشو از تو جدا کرد       توي همين چار ديواري تو زرد        وسط اون شب سرد        تو دربدر      از اين ور به اون ور      دنبال چند نخود گرد       توي همين چار ديواري تو زرد       زنت با تو چيکار کرد؟       وقتي که تو بيرون بودي       واسه يه بست ترياک خماربيحال داغون بودي       مثل يه سگ درِ خونه يارو ساقي  پلاس  و آويزون بودي       رفيقتو دعوت کرد      آس و پاس      واسه چند تا اسکناس       الا يا ايها الناس      ميون اون شب سرد       تو خمار     تو بيکار     تو بيعار     امان از اين روزگار      توي همين چار ديواري تو زرد       ببين زنت چيکار کرد
مي گفت دنيا براش قفس شده بود        با دود روزگار تو هم نفس شده بود        ديدي غرور تو اون شب چه پست شده بود
دوسش داشتي مي دونم       تو اون چشاي نشعت خودم اينو مي خونم         مي دونم      مي خونم      اما از اون ديواره هاي دودي       ازاونجايي که تو  صف ملاقات با عزراييل تو هم نشسته بودي        من ديگه رو مي گردونم

تو لونه روبرو       وسط اون هياهو      بين زمين و آسمون      يه مَردک سيبيل کُلُفت       شنيدم به زنش مي گفت       حيف نون         بعدش صداي تق و توق       واق و ووق       مرتيکه داشت عرعر مي زد       تبر مي زد       چماق توي کمر مي زد      تو سر مي زد      به در مي زد      زنش بلند ضجه بي ثمر مي زد      انگار که روح از بدنش داشت پر مي زد

کناراون تويک خونه دخترکي گل لجن به سر مي زد        با مهر و تسبيح و نخود فالي واسه شوهر مي زد

دو تا خونه گذشتم و  از اون بالا     ديدم ميون کاگلا      پسرک بيکار ، بيعار      با صد هزارتا آرزوهاي محال      سر خودش رو دار مي زد      اسم يه دختر لجن به سر رو جار مي زد      هوار ميزد      جون از سرش گذشته بود

يکي رو يه کجاوه بلور نشسته بود و تار مي زد      يکي خرش رو بار مي زد       يه مادري نشسته بود سر يه قبر و زار مي زد

خداي من ميون آسمون نشسته بود       تو دنياي شاپريا      رو بوم سبز نقاشيش       نقشه هاي بهار مي زد

دلم مي خواد به اون خدا      بگم يه بار از آسمون بياد پايين     تو کوچه هاي بي چراغ روي زمين      به اون کوچه که من ديدم سر بزنه     فقط همين.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 23:10 موضوع ترانه | لینک ثابت


حراج شد

يك عمر نشستم و انديشه كردم در احوال آدميان

خسته كه شدم حاصل عمر را بردم سر چهارراه گذاشتم به حراج

خنده ها را سه جفت صد تومان، تمام شد

لبخندها دانه اي يك نگاه، بردند سر دست

گريه ها اما همه روي دستم ماندند

زير في ميدهم هزار تا به هيچ با يك عمر ضمانت و خدمات پس از فروش

خريداري نيست؟

خانم ها، آقايان، من دارم براي هميشه از اينجا ميروم

دل را هم اگر دل باشد اشانتيون ميدهم روي گريه ها

باز هم خريداري نيست؟!

باشد، نخواستيد، دل و گريه ها را توي جوي كنار خيابان ريختم.

-ديگر به تو هم شك دارم، آخر ديروز يكي ميگفت آن كلاغي هم كه پريد از فراز سر ما، پرنده بود

-مگر پرنده قار قار ميكند؟

-لابد ميكند.

تو از کلاغ کمتری؟!


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 16:27 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


تنهایی

آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود
آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود
من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد می ماند
و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود
من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم
من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم
و گاهی هم
گريه می کنم
در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها
تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود
من در تنهايی خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام می شوم
خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند
هميشه يادم می اندازد :
من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها
و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر
تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت
و کسی
حتی عاشق ترين همدمم هم
مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد
من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم
من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی می ترسم
در تنهايی ام مدام متولد می شوم
و مدام مرگ را تجربه می کنم
در تنهايی من روزها با اشک و آه و بغض های فروبسته نمی گذرد
در تنهايی من شب ها با مويه های مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود
در تنهايی من تلفن هيچگاه زنگ نمی زند
در تنهايی من کسی به من نمی گويد : - متاسفم ؛ بهتر است همه چیز را فراموش کنیم !
من طعم هيچ خيانتی را تجربه نخواهم کرد
و کسی به خاطر من اشک نخواهد ريخت
من نگاه کردن به دانه های برف در يک بعد از ظهر زمستانی
و خوردن يک ليوان چای داغ در کنار شومينه را
با تنهايی ؛ ‌به تنهايی تجربه نموده ام
من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود
ترجيح می دهم .


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 21:22 موضوع از دیگران | لینک ثابت


Happy Death!

۴۵ روز گذشت و دوباره تولدی با مرگی مصادف شد،
فقط من نمیفهمم چرا؟؟؟!!!            


                                    

خدایا این مردم کوفی چی میگن؟؟؟ 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 10:2 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


تولد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک ساله شد!

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 10:15 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


Shroud Of False

We are just a moment in time

A blink of an eye

A dream for the blind

Visions from a dying brain

........I hope you don't understand


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 11:14 موضوع از دیگران | لینک ثابت


Happy Valentine's

 

در صده سوم ميلادي که مطابق مي‌شود با اوايل شاهنشاهي ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام کلوديوس دوم. کلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينکه سربازي خوب خواهد جنگيد که مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراتوري روم قدغن مي‌کند.

کلوديوس به قدري بي‌رحم وفرمانش به اندازه‌اي قاطع بود که هيچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشيشي به نام والنتيوس (والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي‌کرد. کلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي‌شود و دستور مي‌دهد که والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي‌شود. سرانجام کشيش به جرم جاري کردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام مي‌شود...

بنابراين او را به عنوان فدايي و شهيد راه عشق مي‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادي مي‌شود براي عشق!

 


در کشورهاي اروپايي و امريکائي دادن شکلات به عنوان هديه روز والنتاين از شهرت خاصي برخوردار است. تزئين شکلات و پختن انواع ان نيز از اداب اين روز به شمار مي رود. از نظر علمي هم ثابت شده است که خوردن شکلات دات يا همان سياه ميزان عشق را در انسان بالا مي برد البته نه مصرف بي رويه ان.


[ويرايش] سپندارمذگان
در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، که از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است. در تقويم ايراني دقيقا مصادف است با ?? بهمن، يعني تنها ? روز پس از روز والنتاين. اين روز سپندارمذگان يا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پيدا مي‌‌کردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي‌‌دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي‌‌کردند. اخيرا گروهي از دوستداران فرهنگ ايراني پيشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ايراني سپندارمذگان بجاي والنتاين به عنوان روز عشق گرامي داشته شود.

ميدونم يه روز دير شد ديگه.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:21 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


بریده

در حکایت بیرونی

1- سر به پایین می اندازم از نگاههای گداهای این شهر

گویی من خود خود مقصرم

شرمنده خانمها و آقایان گدایان برومند این سرزمین

شرمنده که من هستم.

2- تنها با نگاهی فهمیدم که برای ملت شریف این دیار، رعایت انصاف و عدالت از منسوخترین شیوه هاست (این را تو هم میتوانی بفهمی تنها از طرز نشستنشان توی تاکسی های منسوخ دهه 50)

در حکایت اندرونی

پنجره های خانه ما دیگر شیشه ندارند.

باد آنها را شکسته است.

باد آنها را شکسته است؟

سخن دیگران:

الف بامداد: برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را، چرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند.

من: باز هم که روزگار غریبیست نازنین.

محمد مرادی: شرمنده، دیر آمده ام وقتتان بخیر*آن زیر راستی چه خبرها پدربزرگ؟!

من: همین.

عاشقانه هایم:کو کاغذ A4ی تا گریه کنم تو را؟

کو دفتری تا ورق بزنم پاره هایت را؟

من: نیستم.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 9:1 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


من به تو شک دارم

شک میکنم به شاعرانگیم، وقتی که نگاهت را "باد"؟! به علفهای هرز پیوند میزند

شک میکنم به عاشقانگیم، وقتی که چشمانم بی منت دستهات خشک شده اند

شک میکنم به بودنت،وقتی که هر شب تخت هرزه بر استخوانهایم بوسه میزند

شک میکنم به خدا، آنگاه که کودکی بی مادر زاد

به مینو دوستم که مشقهای خط نخورده اش را زیر آوار جا گذاشت تا برود راحت توی قبرش بخوابد و جشن تولدش را خواب ببیند

به دنیا که بزرگیش توی سرم نمیگنجد

به پاییز که دیگر فرقی با تابستان ندارد

به مرگ که دستانش لحظه ام را متوقف میکند

به تو که هیچ زمزمه ای برای گفتن نداری

به من که...

آری تو راست میگویی،

من به خودم هم شک دارم.

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 2:19 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی...

بودنت را دیر باور کردیم

نبودنت را اصلا باور نکردیم...

(برای حسین پناهی که به روزگار غریب شاملو پناهم شد)


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 0:40 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


زیارت

از تو تُهی،تُهی تر از خویش رفتم تا سرچشمه زیارت،

باد آمد،بوی تو را آورد،

روی حاشیه صاف بی تو بودن،نشستن و تو را بوییدن،دیگر صفایی ندارد،حتی...

چه می گویم،زیارت که همین نشستن و گم شدن نیست،

یک چشمه آب می خواهد،آب ناب زندگی،که تو را نمی دانم،داری یا نه؟

هر بودن و نبودنی،در حیطه با تو بودن، معنایی دارد،که اگر می شد راست باشد، فراتر از وسعت یک خواب، می شد در آن نشست.

خالیم، خالی از هر سازی، بی که به تو ماند،

نمی دانم، یا من گم شده ام، یا تو گم گشته ات را از دست برده ای.

من که هر چه می کوشم تا قله این زیارت بی وجدان را فتح کنم،

تا نیمه که می روم،باز می افتم، باز می روم، باز می افتم،

شبها هم، گه گاه که خوابم نمی برد،می دانم که دیگر،خواب دیدن،درمان هیچ دردی نیست.

خواب من مثل چشمه هر دو چشمم،یک روز خوابیده و دیگر صبح نشده است.

صبح هم که از چشمه باز می گشتم، انگار خوابم برده باشد،

کوزه زیارت که پر از آب ناب زندگی بود،افتاده بود و شکسته بود.

صبح که چشمه خوابم، ازچشمهای من خالی می شد،

تو آمده بودی که بگویی،چشمهایت را ببند،

می خواهم تو را به زیارت ببرم،

اما چشمه چشمم خشکیده بود. 

این متن رو ۱۸ اسفند ۸۱ (۵محرم ۸۱)نوشتم،اما حالا دیدم باز فیلَم یاد هندسّون کرده.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 16:28 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت


تندیس

.

سنگی بودم سر راه عابران

تا بشکنم هر کس پشت پایی میزد

من اما سنگ بودم و با شکستن غریبه

تو آمدی

با تیشه مهرت در دست

زدی، من شکستم

دوست داشتی، من شکستم

عاشق شدی، من شکستم

تندیسی زیبا شدم از ضربه هایت

رفتی

باد مانده هایم را با خود برد

اکنون زیبایی هستم بی هویت.

 

پ.ن: فروغ فرخ زاد عزیز تولدت مبارک. گویی فقط ۵ روز بزرگتر از منی، و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


From Far Far Away

خدایا از دوری تو دیگه خسته شدم،

بیا!

(اینو اینجا نوشتم تا با اعترافش به همه دنیا، ثابت کنم که بالاخره در مقابلت روی غرورم پا گذاشتم)


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه نهم دی 1385 ساعت 2:56 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


خر تو خر

 
اولی دومی رو می خواست، اما دومی اونو نمی خواست، سومی رو می خواست، سومی دومی رو نمی خواست، اون چهارمی رو می خواست، ولی چهارمی اونو نمی خواست، چهارمی منو می خواست، اما من که چهارمی رو نمی خواستم، من پنجمی رو می خواستم، ولی حیف پنجمی منو نمیخواست، اون ششمی رو می خواست، خب چه می شه کرد، ششمی پنجمی رو نمی خواست، آخه اون هفتمی رو می خواست، ولی هفتمی هم اونو نمی خواست، چون اون هشتمی رو می خواست،  بااینحال هشتمی اونو نمی خواست ، هشتمی نهمی رو می خواست، نهمی هم که هشتمی رو نمی خواست چون اون دهمی رو می خواست، ولی کی باورش می شه دهمی اونو نمی خواست، دهمی منو می خواست، از قضا منم دهمی رو می خواستم اما چی می شه کرد؟ روزگار نمی خواست.....

نتیجه اخلاقی: هیچکس هیچکسو دیگه نخواد

نکته کنکوری: هیچوقت با یک تُرک دوست  نشید چون همانطور که شاعر در بیتی قصار می فرماید: تُرک، در هرحال( anyway)تُرک است ولاغیرها!

 


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 12:32 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت


به بایگانی پیوست

تو را با کفن آرزوهایم در گور دلم دفن کردم!

می گویند خاک مرده سرد است،

باور کنم؟

پرنده مرد،

با  پرواز چکنم؟

(برای او که آخرین فریب زنده مانی بود)


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 17:28 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting