
3 سال پیش بعد از مثلن فارغ التحصیل شدنم از دانشگاه، وقتی که به طرزی هولناک توی یک شهر کوچیک و دور گیر افتاده بودم، چنان که گویی دوران تبعیدم را میگذراندم، برای اولین بار شروع به علنی کردن نوشته های بی سر و ته م کردم. یعنی وبلاگ ِ "DownTownFog" را به دنیا آوردم. آن اوایل اسمش را گذاشتم "منِ من، گاهی" . دیدم هیچکس نمیفهمد این یعنی چی، تغیر نام دادم به "من خواب میبینم، پس هستم"، گذشت و احساس کردم چرا هی توی اسمها من من میکنم.
خلاصه که دیگه یادم نمیاد چطوری بزرگش کردم و چه روزهای بی معنی و مزخرفی بود آن روزها، و من به این بلاگ چه عادت کردم که به اتفاق کامی عزیز (یعنی PC) تنها رفقایم بودند.
بعدن روزها بهتر نه، که مزخرفتر و مزخرفتر شدند، هرچند که به شیراز برگشته بودم و بعد از سالها اردیبهشت شیراز را هم تجربه کرده بودم. تولد یک سالگی بلاگ با مرگ همراه بود و مرگ، درست مثل تولد آن سال خودم، دوباره تولدی با مرگ مصادف شده بود، و وقتی که به خود میلرزیدم با یک بادکنک سیاه به جشن نشستم....DownTownFog بر خود بالید و بزرگ شد و شاهد من بود و حالا سه سالش تمام شده.
تولدت را تبریک میگویم و پیش میروم با خاطرات تو، توی وبسایت جدیدم. تحفه هایم را هم با خودم برده ام به خانه جدید. و تولدت مبارک. ممنون که با من بودی و با من ماندی.
خداحافظ بلاگفاپیش به سوی زندگی
و تولد و تکامل و غرور
پ.ن: آقا اینجا دیگه کامنت نزارید، محض رضای خدا. بیاین اونور
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 1:12 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
در چهارراه ها سوت میکشد پاسبان توی سرم
ایست... ایست...
سراسیمه سکوت میکنم
جریمه خواهدم کرد
میدانم
من عبور ممنوع های بسیاری را رد کرده ام!
و چراغ قرمزها را...
آه...
پشت چراغ قرمز چشمک زن چشمهات، با احتیاط راهی به سمت مرگ باز است،
یعنی میتوان عبور کرد...
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 1:3 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
هرزه گی هاشان را تاب آوردیم
و خاموش ماندیم؛
چندان که عاشق شدیم
هرزه مان خواندند!
پ.ن:
جُستناش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشتهی ِ دار ِ من ازهمگسست
چنانچون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائیی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بیگناه بمانم!
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 21:7 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 1:36 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
در خلاء این بی خدایی تو را به وجد صدا میزنم
انسان
انسان پوک
در خالی اعتماد نامت را به عطش احتیاج زمزمه میکنم
انسان
انسان پوک
و به هوای دستهای یاریگرت از رویا خانه میسازم
تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خدا
تنها یک سکوت
یک سکوت کافی بود تا دروغ به باورم بنشیند
تو سکوت نکردی
و من به این خالی خدا و اعتماد، گریه کردم
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 1:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
"من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کر * من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش""سعدی"
As a mute I have dreamed
and all the people seem to be deaf
I am unable to talkand they are not suitable to hear
از خواب پریده بود و انگار خواب دیده بود؛ شاید هم خواب نبود. می گفت یادم می آید که یک فرشته بود و آدم ها همه می رفتند و می آمدند. می گفت لباس فرشته عوض می شد و شکل کسی می شد که ... زبانش بند آمد. آخر سر هم گفت نمیداند.
خب خیلی چیزها هست که آدم نمیداند. مثلن ممکن است آدم نداند یک وقتی، یک جایی، یک چیزی، چطور گم شده است.
من هم نمیدانستم.
عصر بود. یعنی خیلی از عصرها بود، بوی نم خاک که می آمد دلهره شروع میشد. بعد اتاق بود که کوچک بود و یک پنجره به کوچه داشت که کوچه تنگ بود.
از خواب پریده بودم و خواب دیده بودم انگار. یک لحظه هایی هست که آدم توی توصیفش می ماند. توی اتاق که در طبقه دوم ساختمانی یا خانه ای قدیمی بود با کوچه های بوی خاک نم دار نشسته بودم. فرشته نبودم. آدم بودم با یک میز و کلی کاغذ و شاید کتاب هم بود. صفحه گرامافون عصر که میشد، می چرخید تا تصنیفی برایم بخواند که گُمش کرده ام.
هی می نوشتم تا عصر شود با بوی نم کوچه های تنگ خاکی؛ بعد درست در لحظه ای که منتظر بودم از زیر پنجره اتاق طبقه دوم ساختمان کهنه رد می شد؛ و همیشه سر به زیر می انداخت. یعنی می خواست من نبینم که چرا هر عصر باید منتظر باشم.
تصنیف می خواند. هر عصر با لباس ساده و موهای سیاه و چهره ای که هرگز ندیدم.
من نویسنده بودم و بعید می دانم از او ننوشته باشم. اما بی شک نوشته هایم را با تصنیف و بوی خاک نم دار و یک اتاق در طبقه دوم ساختمانی کهنه گُم کرده ام و با یک چیزی که هیچوقت شاید ندیدمش، ولی می دانم هست.
بعدن یک روزی من مُردم. شاید او هم. آدم ها خیلی وقتها می میرند و ممکن است سنگ شوند یا یک تکه ابر یا خاک نمناک کوچه ای. اما من آدم شدم و فرشته نشدم.
شاید او آدم شده باشد؛ شاید هم نه.
یک فرشته از خواب پریده بود و نمی دانست خواب بوده یا مرده. فکر می کرد خواب فرشته ای را دیده که آدم بوده و هی می رفته و می آمده و آدم فداکاری بوده. می خواست بدانم فرشته، آدم فداکاری بوده یا شاید فداکار مناسب نیست، خوب بوده.
من جمله ها را جویدم، تف کردم، نشئه شدم. خیلی سال می گذشت که از خواب پریده بودم. من مجبور بودم برای خودم بنویسم.
من گُم شده بودم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 2:42 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت
بد مست میکنم به خیالت سفربخیر
بالا بلند خوش قد و قامت سفربخیر
آن روزهای بی تو و با تو گریستن
دیگر تمام شد به سلامت سفربخیر
(من تا همیشه منتظر آن نگاه سرد،
آن چشمهای وحشی و نابت سفربخیر
گفتی: "عزیز... من... ببین... منتظر نباش
شرمنده... البته که خجالت..." - سفربخیر
گفتی که رابطه یک اشتباه بود و بس
گفتی ببخشمت، و چه راحت... سفربخیر)
من عاجزانه توی دلم ضجه میزدم
دادم تو را به دست خدایت، سفربخیر
این واژه های عقده شده در گَلوم ماند
چیزی شبیه حس حقارت، سفربخیر
یادت که هست عاشق چشمان من شدی!
حالا کجاست شور و شرارت؟! سفربخیر
لبهای بی حیای تو از جنس شهوت است
آن بوسه های موذی داغت... سفربخیر
طرز نگاه و چشم تو حتی عوض شده
یعنی گرفته بوی خیانت سفربخیر
باور نمیکنم تو خیانت بلد شدی
اینها نبود توی مرامت سفربخیر
شاید همیشه بی تو... ،نه...، گریه نمیکنم
دیدار ما به روز قیامت سفربخیر
وقتی تو تب نمیکنی حتی برای من
ناممکن است گریه برایت...، سفربخیر
بالابلندِ بی همه چیزِ عزیزِ من!
بی آبرویِ رذلِ کثافت! سفربخیر
پی نوشت: سوء تفاهم شده برای بعضی از دوستانم انگار، آمدم بگم نگران من نباشید، این شعر هم ربطی به زندگی شخصی من نداره والا، نمیدانم از کجای ذهنم بیرون آمده، اما خب شعر است دیگر، زیاد جدی نگیرید، همچنان پابرجاییم. کورش بگیر بخواب!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 16:59 موضوع غزل | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 19:7 موضوع غزل | لینک ثابت
چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاُل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
تلخ که میکنم زهرمار میشود توی گلویم مزه روزی هیوده (17) تا قرص آخ قرصهایم را یادم رفت
تلخ که میشوم خراب میشوم توی خودم با گس عطر زهرمار ماربورو تند میزند گلوی ریه های نازپرورده ام را
تلخ از سفر برگشته ام تازه هنوز خستگی درد میگیرد توی چشمهای آماسیده ام که ای کاش کور...
خاک بر سرت!
تلخ که میشود کامم از اوقاتم گاهی میزنم به وراجی چند ساعت تا شاید بروم گیر کنم توی گلوی کوچه های چمران، اهواز، کاش غاز بچرانم دمی بی چک و چانه پُر...کاش
اهواز! بیشرفی اگه بری سفر بی معرفتِ بی... همه چیز دارم
شیراز مست کن و نگو بدمست نه سگ مست کن و بگو شرمت نمیشود توی چشمهام که خون با...ریده
شیرازن نیستی بخدا بی شک نکن به من میدانستم
باورم نمیشد فقط
نمیشود به شاه چراغ و دُم خروس قسم میدهمت راست بگو، تو خوابیدی؟! بی چشم و رو؟! (و یکی هم به غیر از من میداند که خوابیدن در اینجا ایهام دارد، اینجا هم، و تو چی؟ ایهام سرت میشود محض رضای خاطره مکدره ی اینجانب مه سا هستم از شکل ماه افتاده)
شیراز هم زن که باشد تو مرد نیستی بخدا تهران! ای بی ناموس بی شک! آدم باش تو را به تمام لکاته های عزیزت قسم که به تازگی هم سر از تخم سگ در آورده اند اتفاقن چه جالب!
خب من نبودم تهران
آره تو راست میگی من خوب نبودم
تو هرزه نباش
ـمن؟ ن ن نه نیستم ن ن بودم بخدا نه به عمر سگ قسم
بیوفا! آمده ام باکره بیوه شوم، درد میفهمی چیست؟!
اصلن حق با توست، چون تو به این حقیقت پی برده ای که وقتی چیزی می...َد روی هیکلم به مقدار لازم ماشالاه هزار ماشالاه نطقم باز میشود تازه
ـراستی تو خیلی هم بی ادبیها، چون جلوی هرکس و ناکس رو میکنی چه گهی هستی و توی کدام لجنزار لولیده ای، ای لولی وش مغموم!
شرمت باد!
خاطر سگ خدا نکند مکدر شود که انگار از یک سال سگی ما جان شیرین به در برده ایم لولیده ایم بیرون...
نه عزیز قشنگ دلم، نگران نباش، درکت که درد گرفت خودبخود میفهمی من چی دارم میگویم و از صبح که نه از نیمه شب گذشته ساعت حدود سه عر زده ام تا بحال بی که خاطری مکدر کرده باشم...
نه نگران من نباش، خدا را جِدَن شکر که این یکی درد افسردگی و پوچی نیست بخدا جِدَن خدا را شکر، که آن بدتر بود.
من رفتم سر فرو بردم توی نواری که اسم خزش بود: "نوار داریوش قدیمی برادر جان" و برادر جان نمیدونی چه دلتنگم برادر جان! هم میگوید: چه دلسنگی جانِ خواهر جان!
(بعدن برادر جان برایم توضیح میدهد که: "برادرا! بخدا شعر چیز خوبی نیست")
گند بگیرندت تهران جان که گندیده ای و بوی تعفنت درآمده زده بالا مثل اهو، از اهواز جان و شیر، از شیراز جانِ دبستانِ بی وجدانِ آبستن خیالهای خام کودکی که فکر میکنم دوست میداشت با رویاهای خیلی کوتاه پاییزه اش بخوابد، بازی کند عشق را، آبستن شود از یک عروسک مو بلَلُند خارجی توی قحطی جنگ جنگ تا ...، نفهمیده بود هنوز "خوابیدن" ایهام دارد و بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد...
های خوابم می آید بخدا خوابم نمیبرد ... سه نقطه.
در پی مینویسم:
"مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم "
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 5:14 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 21:21 موضوع غزل | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 19:4 موضوع غزل | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 23:36 موضوع شعر انگلیسی | لینک ثابت
غلمان یا شیطان
چه فرقی میکند، فرشته فرشته ست
هرچند صدات مثل آدم نبود
اما طعم سیبهای بهشتی را داشت
که توی گلویم گیر کرد
و سیب آدم بغض شد
که من حوا شدم
و صعود کردم
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 17:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
دلم برات... -بوی دودِ سیگارم؟
دلم برات... -ببین از دروغ بیزارم
دلم برات...، لحظه ای مکث، ترسیدم
دلم برات... -بگو، زود، من گرفتارم
دلم برات...، بوی مرگ می آید
دلم برات... -سوخت، لاشه ای و کفتارم
دلم برات...، مثل اینکه خوابت بُرد
دلم برات... -نه، بگو تو، بیدارم
دلم برات...، خواهشا کمی آرام
دلم برات... -ماه سایِ بیمارم!
دلم برات... -طفلکی، بگو دختر
دلم برات...، مثل ابر می بارم
دلم برات... -تنگ شده؟ و دوستت دارم؟!
دلم برات...، برات شد که تب دارم
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 23:24 موضوع غزل | لینک ثابت
نفس نفسهای نسیم
با بازی پرده اتاق
بیکران آبی آسمان
بوی گل رز میان باغچه حیاط
و چهچهه گنجشکان
در این قحطی باران هم
بهشت زمینی را جشن میگیرند
اُردی بهشت شیراز
و
"شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم"
پ.ن: هفته شیراز و اردیبهشتگان مبارک!
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:5 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت

رسالت به کجا بردی؟
کدام زمین بایر و پر هرزه گیاه؟
به کدام فصل بد و پیر؟
کدام آیه؟ کدام باران؟
که اینچنین میلرزاندم
فکر روییدن سبزینه ای از دل خاک،
خاک بد و پیر...
.
راستی را
رسالت که بود
که پیامبرش شدی؟
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 21:17 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت

دجله نداشتم
نیکی کردم و در آب سرد یخچال امرسان انداختم
نیمی را شب نوشیدم و از کابوس شبانه ت گریختم
نیمی را روز نوشیدم و تعبیر رویایم را در بیابان روزانه ت باز گرفتم ایزد!به بیشاپور رفتم و نقش اهریمن را زیر لگدهای اسبت پامال عکس گرفتم هورمزد!قرآن مادرم را فال گرفتم و صدایم را ضبط کردم که میخواند:
«الّلهم عظم رغبتی فیه واجعله نورالبصری و شفاء لصدری ذهابا لِهَمّی وحُزنی
الّلهم زین به لسانی وجَمِّل به وجهی وقوِّ به جسدی و ارزقنی حقَّ تلوته» الله!فریادت زدم،
دستنوشته هایم را نشانم دادی که شاملو میگفت:
«من زنده ام
فریاد من بیجواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است»
خداااااااااااا!بر من پیچیدی و
کابوس شبانه م را به وساطت لیوان آبی یک شب در میان خاموش کردی
به پاکی یک لیوان آب همه یخچالهای امرسان قسم
به پاکی آن لحظه های دوری که صدای عصار مستم میکرد از حضورت
«میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
این عشق الهـ.....
حق لایتنـ.....
این شور خدایـ.....»
به پاکی همان لحظه ای که عـــــــا شــــــ قــــــــم کردی ................................................................
به درد قسم
پاکم کن
از این کابوس روزانه ت رهاییم بخش
معجزه ها کردی
کورم که نمیبینم
نورم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 21:21 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
شادي شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد
بوي اسکناس تا نخورده لاي کتاب
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
عشق يک ستاره ساختن با دلک
ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
با اينا خستگيمو در مي کنم ...
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:25 موضوع از دیگران | لینک ثابت
از خدا خواستم خودش را به من نشان بدهد
اطرافم را گشتم
زار میزدم
ضجه میزدم
و فریاد میکردم خداااااا! به من جواب بده!
نگاه کردم به اطرافم...
یک کتاب ایرانگردی
یک جعبه دستمال کاغذی
یک کتاب درباره شناخت مردان
دفتر قدم
و کنارش چند برگ از کاغذهای آشفته ترازنامه های قدم چهار
بدون عینک کاغذ رویی را برداشتم،
عحیب بود که دورش نینداخته بودم و عجیب تر که روی همه ترازنامه هایم جا مانده بود!
به خط خودم نوشته بودم:
" من زنده ام
فریاد من بیجواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است. "
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:14 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
روز جهاني زن بر همه مادران و خواهرانم گرامي باد.

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 18:25 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
از چهار راه ملاصدراي شيرازي
تا سه راه برق
هه
سمت راست هميشه خلوت تر است
بچه ها دست در دست بابا و مامان
ميروند کفش عيدشان را بخرند
باز هم مثل هميشه
تنها گوشه اي نشسته اي
کنار بساط واکس
کتاب فارسي دبستانت را ورق ميزني
و فکر ميکني کاش کفشهاي واکس خور بخرند
هي هي!
خوابت نَبَرَد
فردا خانم معلم
ولي ت را ميخواهد
اگر فارسي نخوانده باشي.
کاش کور بودم
نميديدمت...
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 17:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
شايد پارسال در چنين روزي اصلا فکر نکردم که يک سال ديگه هم زنده خواهم بود تا در 5 اسفند دوسالگي اولين وبلاگ شخصي ام را اعلام کنم
.
ولي ظاهرا زنده ام هنوز و حالا حالا هم قصد مردن ندارم و از اين زنده بودن بسي خرسندم.
پس اعلام ميکنيم:
دو ساله شد!
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 3:31 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
زن پشتِ پرده حجابش شکسته بود دستانِ کاغذيش سرد و خسته بود
هرگز دلی به تماشا نبسته بود یک حادثه سر راهش نشسته بود

آهي، دوباره گريه کنان زرد و تلخ و سرد يک شعله گيسوي سبزش شکنجه کرد
معتای فاجعه یک واژه بود «درد» شبگرد خانه نشین خوابِ کوچه گرد
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 15:24 موضوع سایر شعرهای کلاسیک | لینک ثابت
I was sitting in the depth of a dark wood
looking at those unknown creatures in hood
all the life time they were keeping the old lie
dreaming to be my wings with the tough tie
but they were nothing more than the puff of bursting bombs
I was just a little broken wing harpy
when you flew up in the sky and sea
you never wished the lie to be my limb
but you were the only one to cure my own limb
you let me feel that I'm flying through the skies
while I had just two little wings and no more lies
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 16:14 موضوع شعر انگلیسی | لینک ثابت
هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد 
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود
.
گناه
رسم ديرينه اي بود
که چون پا به روي نعش گلي نگذاشت
پايش شکست
و چون نگاه از کودک فقيري ندزديد
کور شد
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:13 موضوع از دیگران | لینک ثابت
پرده اول
شيشه پنجره، شب، جام شراب غصه شاعري و نام خراب
گونه هاي تر و اين بغض سمج لب به لب فاصله تا کام سراب
پرده دوم
مستي و راستي و بهت سکوت پر پرواز و رها تا ملکوت
تشنه نشئگيِ عطرِ خدا عاشقانه ي به تمناي قنوت
پرده سوم
«آي خانوم، خونه داريم، چند ميگيري؟» تف به ذاتت عوضي مردِ پ ي ر ي
پاره شد خواب خوش و عشق و خدا عشق کجا بود توي اين هير و ويري؟!
پ.ن1: اين شعر را با اجازه ماه شب مهتاب پست ميکنم.
پ.ن2: شخص يا اشخاص خاصي مدنظر نيستند، جامه عزيز ايراني را عرض ميکنم.
پ.ن3: تولدم مبارک!
پ.ن4: ماه شب مهتاب فرمودند آن واژه نامانوس را عوض کنم، چشم عوض کردم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 11:29 موضوع سایر شعرهای کلاسیک | لینک ثابت
«فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي در يک شناسنامه، مزين کردم
و هستيم به يک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران»
به مناسبت هفتاد و سومين تولد فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:32 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
محو بودم امروز
مثل همين خاطره هايي که خواهرکت ميگفت
هنوز هم گاهي مي آيد
خاطره ها را ميگويم
به من بغض که ميدهد
تو مي آيي
و من ميخندم دوباره
به خاطر مهربانيت
به خاطر وجودت که ذره ذره از عشق است
به خاطر تو که در تو بدي نميگنجد
...
لبخند تو مي آيد
باز هم من و تو
و شبي ديگر ...
اين داستان ادامه دارد!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 13:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
می خواهم بنویسم
دلم که می آید، دستم می رود
دستم می آید، دلم می رود
دست و دلم نمی رود
دست و دلم به شعر نمی رود
هوای تلخ می خواهم تا شعر تلخ
یا شراب تلخ وشب و شیدایی تا شور شیرین و شعر شیرین شهرم،
شیراز
هوا شیرین است شاید
و شراب ...
به حافظ شیراز قسم
شراب تلخ نبود
که مردافکن باشد
یا زن شکن
به تو گفتم مانده ام چرا
دست و دلم نمی رود ...
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 1:4 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
- کشف کردم
طعم گس باران ميدهي با خنده هايت
در بعدازظهرهاي غبار روبي نشده پشت ديوار
- در را بستم
ميشنوي؟!
بيرون صداي تير مي آيد
اين بار نوبت کيست؟
چه اهميت دارد
وقتي تو اينجايي، با طعم گس باران
بر روي لب هايت
و خنده هايت
آه، خنده هايت...
به طلسم چشم برهم زدني
فاصله ها را گره زدم
از وقتي که صداي تير مي آمد
که توي کوچه ها تو را ديدم
با لبخندت
و فاحشه هاي شهر که دنبال چشمهايت بودند که از کاسه در بياورند
براي شام شبشان،
تا وقتي ظهر گرم غربت
زير باران ريز لبهات
خنده ميکرد
و صداي تير مي آمد
تا حالا که طعم گس لبهات
شوري چشمم را به تاراج برد
و صداي تير مي آيد...،
- دريافتم
توي طعم گس باران ريز لبهات
صداي تير را شنيدم
چه اهميت دارد؟
اين بار نوبت من است...
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 9:32 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
از راهي دور رسيده بود
خسته
و اينک تنش زخم غربت را به يادگار گرفته بود
همه روز را
به درو کردن خاطرات مرور کرده بود
- زمانش رسيده
دوباره دلتنگي غروب
هه ...
زمانش رسيده بود
بساطش را جمع کرد
چمداني پر از خالي
سنگين
تهي
تنها
دم غروب پرواز را چشم به راه داشت ...
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 2:13 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
- خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
- برو... که مرگ اينجاست حسين..
اينجاست که همه مرده ميخواهنت! اينجاست که غربت اندر غربت است.
باور کن حسين به همان سوگند که ميخوردي"به سگها قسم "
به اندازه همه لک لکها از رفتنت دلگيرم
همان شب که تو و نازي با هم مُرديد!
- آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
- به حرمت همه مرغابي هاي گم گشته تو مه
خودمو گم کردم
تا كجا من اومدم -
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي...
- خب چيه؟ برگشتي.
ولي من تا هميشه ، وسط اين همه آدم بد دنبالت ميگردم
خوابم نمي بره، به جانِ سکوت...
-آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مُرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد
- ........
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 8:6 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت

Come to me
I need superhuman hands
Right now
Before I die of all lies
Come down into my bog
Take me to the apotheosis land
Recall
Right now
Disillusion
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 4:29 موضوع شعر انگلیسی | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:43 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
تو کوچه هاي بي چراغ دويدم اون ته تَها به کوچه اي رسيدم
چراغ يک خونه ديدم خاموش بود پيرمرده نَود و بوقي توش بود واسه صداي مرگ هنوز به گوش بود خانوم عِزي اونجا واسش نازمي کرد تو صورتش پُرِ درد تب سرد چي مي شه کرد جهنم عمريه روبروش بود
يه عملي تو خونه بغلي انگار هنوز به هوش بود هي مَرد ديواراي دور و برت همه زرد زنت تو رو رها کرد راشو از تو جدا کرد توي همين چار ديواري تو زرد وسط اون شب سرد تو دربدر از اين ور به اون ور دنبال چند نخود گرد توي همين چار ديواري تو زرد زنت با تو چيکار کرد؟ وقتي که تو بيرون بودي واسه يه بست ترياک خماربيحال داغون بودي مثل يه سگ درِ خونه يارو ساقي پلاس و آويزون بودي رفيقتو دعوت کرد آس و پاس واسه چند تا اسکناس الا يا ايها الناس ميون اون شب سرد تو خمار تو بيکار تو بيعار امان از اين روزگار توي همين چار ديواري تو زرد ببين زنت چيکار کرد
مي گفت دنيا براش قفس شده بود با دود روزگار تو هم نفس شده بود ديدي غرور تو اون شب چه پست شده بود
دوسش داشتي مي دونم تو اون چشاي نشعت خودم اينو مي خونم مي دونم مي خونم اما از اون ديواره هاي دودي ازاونجايي که تو صف ملاقات با عزراييل تو هم نشسته بودي من ديگه رو مي گردونم
تو لونه روبرو وسط اون هياهو بين زمين و آسمون يه مَردک سيبيل کُلُفت شنيدم به زنش مي گفت حيف نون بعدش صداي تق و توق واق و ووق مرتيکه داشت عرعر مي زد تبر مي زد چماق توي کمر مي زد تو سر مي زد به در مي زد زنش بلند ضجه بي ثمر مي زد انگار که روح از بدنش داشت پر مي زد
کناراون تويک خونه دخترکي گل لجن به سر مي زد با مهر و تسبيح و نخود فالي واسه شوهر مي زد
دو تا خونه گذشتم و از اون بالا ديدم ميون کاگلا پسرک بيکار ، بيعار با صد هزارتا آرزوهاي محال سر خودش رو دار مي زد اسم يه دختر لجن به سر رو جار مي زد هوار ميزد جون از سرش گذشته بود
يکي رو يه کجاوه بلور نشسته بود و تار مي زد يکي خرش رو بار مي زد يه مادري نشسته بود سر يه قبر و زار مي زد
خداي من ميون آسمون نشسته بود تو دنياي شاپريا رو بوم سبز نقاشيش نقشه هاي بهار مي زد
دلم مي خواد به اون خدا بگم يه بار از آسمون بياد پايين تو کوچه هاي بي چراغ روي زمين به اون کوچه که من ديدم سر بزنه فقط همين.
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 23:10 موضوع ترانه | لینک ثابت
يك عمر نشستم و انديشه كردم در احوال آدميان
خسته كه شدم حاصل عمر را بردم سر چهارراه گذاشتم به حراج
خنده ها را سه جفت صد تومان، تمام شد
لبخندها دانه اي يك نگاه، بردند سر دست
گريه ها اما همه روي دستم ماندند
زير في ميدهم هزار تا به هيچ با يك عمر ضمانت و خدمات پس از فروش
خريداري نيست؟
خانم ها، آقايان، من دارم براي هميشه از اينجا ميروم
دل را هم اگر دل باشد اشانتيون ميدهم روي گريه ها
باز هم خريداري نيست؟!
باشد، نخواستيد، دل و گريه ها را توي جوي كنار خيابان ريختم.
-ديگر به تو هم شك دارم، آخر ديروز يكي ميگفت آن كلاغي هم كه پريد از فراز سر ما، پرنده بود
-مگر پرنده قار قار ميكند؟
-لابد ميكند.
تو از کلاغ کمتری؟!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 16:27 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود
آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود
من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد می ماند
و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود
من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم
من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم
و گاهی هم
گريه می کنم
در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها
تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود
من در تنهايی خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام می شوم
خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند
هميشه يادم می اندازد :
من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها
و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر
تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت
و کسی
حتی عاشق ترين همدمم هم
مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد
من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم
من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی می ترسم
در تنهايی ام مدام متولد می شوم
و مدام مرگ را تجربه می کنم
در تنهايی من روزها با اشک و آه و بغض های فروبسته نمی گذرد
در تنهايی من شب ها با مويه های مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود
در تنهايی من تلفن هيچگاه زنگ نمی زند
در تنهايی من کسی به من نمی گويد : - متاسفم ؛ بهتر است همه چیز را فراموش کنیم !
من طعم هيچ خيانتی را تجربه نخواهم کرد
و کسی به خاطر من اشک نخواهد ريخت
من نگاه کردن به دانه های برف در يک بعد از ظهر زمستانی
و خوردن يک ليوان چای داغ در کنار شومينه را
با تنهايی ؛ به تنهايی تجربه نموده ام
من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود
ترجيح می دهم .
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 21:22 موضوع از دیگران | لینک ثابت
۴۵ روز گذشت و دوباره تولدی با مرگی مصادف شد،
فقط من نمیفهمم چرا؟؟؟!!!

نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 10:2 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
یک ساله شد!![]()
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 10:15 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
We are just a moment in time
A blink of an eye
A dream for the blind
Visions from a dying brain
........I hope you don't understand
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 11:14 موضوع از دیگران | لینک ثابت

در صده سوم ميلادي که مطابق ميشود با اوايل شاهنشاهي ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام کلوديوس دوم. کلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينکه سربازي خوب خواهد جنگيد که مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراتوري روم قدغن ميکند.
کلوديوس به قدري بيرحم وفرمانش به اندازهاي قاطع بود که هيچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشيشي به نام والنتيوس (والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري ميکرد. کلوديوس دوم از اين جريان خبردار ميشود و دستور ميدهد که والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان ميشود. سرانجام کشيش به جرم جاري کردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام ميشود...
بنابراين او را به عنوان فدايي و شهيد راه عشق ميدانند و از آن زمان نهاد و نمادي ميشود براي عشق!
در کشورهاي اروپايي و امريکائي دادن شکلات به عنوان هديه روز والنتاين از شهرت خاصي برخوردار است. تزئين شکلات و پختن انواع ان نيز از اداب اين روز به شمار مي رود. از نظر علمي هم ثابت شده است که خوردن شکلات دات يا همان سياه ميزان عشق را در انسان بالا مي برد البته نه مصرف بي رويه ان.
[ويرايش] سپندارمذگان
در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، که از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است. در تقويم ايراني دقيقا مصادف است با ?? بهمن، يعني تنها ? روز پس از روز والنتاين. اين روز سپندارمذگان يا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پيدا ميکردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه ميدادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت ميکردند. اخيرا گروهي از دوستداران فرهنگ ايراني پيشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ايراني سپندارمذگان بجاي والنتاين به عنوان روز عشق گرامي داشته شود.
ميدونم يه روز دير شد ديگه.
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:21 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
در حکایت بیرونی
1- سر به پایین می اندازم از نگاههای گداهای این شهر
گویی من خود خود مقصرم
شرمنده خانمها و آقایان گدایان برومند این سرزمین
شرمنده که من هستم.
2- تنها با نگاهی فهمیدم که برای ملت شریف این دیار، رعایت انصاف و عدالت از منسوخترین شیوه هاست (این را تو هم میتوانی بفهمی تنها از طرز نشستنشان توی تاکسی های منسوخ دهه 50)
در حکایت اندرونی
پنجره های خانه ما دیگر شیشه ندارند.
باد آنها را شکسته است.
باد آنها را شکسته است؟
سخن دیگران:
الف بامداد: برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را، چرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند.
من: باز هم که روزگار غریبیست نازنین.
محمد مرادی: شرمنده، دیر آمده ام وقتتان بخیر*آن زیر راستی چه خبرها پدربزرگ؟!
من: همین.
عاشقانه هایم:کو کاغذ A4ی تا گریه کنم تو را؟
کو دفتری تا ورق بزنم پاره هایت را؟
من: نیستم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 9:1 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
شک میکنم به شاعرانگیم، وقتی که نگاهت را "باد"؟! به علفهای هرز پیوند میزند
شک میکنم به عاشقانگیم، وقتی که چشمانم بی منت دستهات خشک شده اند
شک میکنم به بودنت،وقتی که هر شب تخت هرزه بر استخوانهایم بوسه میزند
شک میکنم به خدا، آنگاه که کودکی بی مادر زاد
به مینو دوستم که مشقهای خط نخورده اش را زیر آوار جا گذاشت تا برود راحت توی قبرش بخوابد و جشن تولدش را خواب ببیند
به دنیا که بزرگیش توی سرم نمیگنجد
به پاییز که دیگر فرقی با تابستان ندارد
به مرگ که دستانش لحظه ام را متوقف میکند
به تو که هیچ زمزمه ای برای گفتن نداری
به من که...
آری تو راست میگویی،
من به خودم هم شک دارم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 2:19 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
بودنت را دیر باور کردیم
نبودنت را اصلا باور نکردیم...
(برای حسین پناهی که به روزگار غریب شاملو پناهم شد)
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 0:40 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
از تو تُهی،تُهی تر از خویش رفتم تا سرچشمه زیارت،
باد آمد،بوی تو را آورد،
روی حاشیه صاف بی تو بودن،نشستن و تو را بوییدن،دیگر صفایی ندارد،حتی...
چه می گویم،زیارت که همین نشستن و گم شدن نیست،
یک چشمه آب می خواهد،آب ناب زندگی،که تو را نمی دانم،داری یا نه؟
هر بودن و نبودنی،در حیطه با تو بودن، معنایی دارد،که اگر می شد راست باشد، فراتر از وسعت یک خواب، می شد در آن نشست.
خالیم، خالی از هر سازی، بی که به تو ماند،
نمی دانم، یا من گم شده ام، یا تو گم گشته ات را از دست برده ای.
من که هر چه می کوشم تا قله این زیارت بی وجدان را فتح کنم،
تا نیمه که می روم،باز می افتم، باز می روم، باز می افتم،
شبها هم، گه گاه که خوابم نمی برد،می دانم که دیگر،خواب دیدن،درمان هیچ دردی نیست.
خواب من مثل چشمه هر دو چشمم،یک روز خوابیده و دیگر صبح نشده است.
صبح هم که از چشمه باز می گشتم، انگار خوابم برده باشد،
کوزه زیارت که پر از آب ناب زندگی بود،افتاده بود و شکسته بود.
صبح که چشمه خوابم، ازچشمهای من خالی می شد،
تو آمده بودی که بگویی،چشمهایت را ببند،
می خواهم تو را به زیارت ببرم،
اما چشمه چشمم خشکیده بود.
این متن رو ۱۸ اسفند ۸۱ (۵محرم ۸۱)نوشتم،اما حالا دیدم باز فیلَم یاد هندسّون کرده.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 16:28 موضوع قطعات ادبی | لینک ثابت
.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
خدایا از دوری تو دیگه خسته شدم،
بیا!
(اینو اینجا نوشتم تا با اعترافش به همه دنیا، ثابت کنم که بالاخره در مقابلت روی غرورم پا گذاشتم)
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه نهم دی 1385 ساعت 2:56 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
اولی دومی رو می خواست، اما دومی اونو نمی خواست، سومی رو می خواست، سومی دومی رو نمی خواست، اون چهارمی رو می خواست، ولی چهارمی اونو نمی خواست، چهارمی منو می خواست، اما من که چهارمی رو نمی خواستم، من پنجمی رو می خواستم، ولی حیف پنجمی منو نمیخواست، اون ششمی رو می خواست، خب چه می شه کرد، ششمی پنجمی رو نمی خواست، آخه اون هفتمی رو می خواست، ولی هفتمی هم اونو نمی خواست، چون اون هشتمی رو می خواست، بااینحال هشتمی اونو نمی خواست ، هشتمی نهمی رو می خواست، نهمی هم که هشتمی رو نمی خواست چون اون دهمی رو می خواست، ولی کی باورش می شه دهمی اونو نمی خواست، دهمی منو می خواست، از قضا منم دهمی رو می خواستم اما چی می شه کرد؟ روزگار نمی خواست.....
نتیجه اخلاقی: هیچکس هیچکسو دیگه نخواد
نکته کنکوری: هیچوقت با یک تُرک دوست نشید چون همانطور که شاعر در بیتی قصار می فرماید: تُرک، در هرحال( anyway)تُرک است ولاغیرها!
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 12:32 موضوع سایر موضوعات | لینک ثابت
تو را با کفن آرزوهایم در گور دلم دفن کردم!
می گویند خاک مرده سرد است،
باور کنم؟
پرنده مرد،
با پرواز چکنم؟
(برای او که آخرین فریب زنده مانی بود)
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 17:28 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حراج کردم همه رازهایم را یکجا
دلقک شدم با دماق پینوکیو و بوته گَونَی به جای موهایم!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
کانون زنان
وب سایت رسمی علی
SmartyGeek (روزمره های علی)
سکوت مهسا (روزمره های من)
بهترینِ بهترینِ من! (وبلاگ مشترک من و علی)
وبلاگ دوستداران حسین پناهی
پاییزان (رسول کامرانی)
آوای آزاد
peace4ever (امید)
OldYounG
با چشم ها (امیر و محسن)
راهی
NihilisT
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
هیچ نامه
پوچ.س..ت...ا....ن
فایرفاکس بدون فیلتر
نان و شراب (لی لی)
آخرین چریک (عماد شوشتری)
عابری زیر آسمان سربی کوتاه
لکاته ای که الزامن تو نیستی (دانیال قندی)
آزادی، رویای آزادی (باران)
غزلکده
زخمهای نشمرده
شاهین نجفی
پشت چراغ قرمز (عسل)
کچل شماره یک (عسل)
هیچ شعری شاعر ندارد (شراره جمشید)
کوچ (میترا معینی)
پیوندهای روزانه
دوباره هم بامداد
دانلود ایبوک ها و کتابهای فارسی (رایگان)
حسین پناهی
فروغ فرخ زاد
احمد شاملو
ویکی نبشته
کتابخانه شعر تبیان
سخن
سارا شعر
زیبا شیرازی
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY