در چهارراه ها سوت میکشد پاسبان توی سرم
ایست... ایست...
سراسیمه سکوت میکنم
جریمه خواهدم کرد
میدانم
من عبور ممنوع های بسیاری را رد کرده ام!
و چراغ قرمزها را...
آه...
پشت چراغ قرمز چشمک زن چشمهات، با احتیاط راهی به سمت مرگ باز است،
یعنی میتوان عبور کرد...
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 1:3 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
هرزه گی هاشان را تاب آوردیم
و خاموش ماندیم؛
چندان که عاشق شدیم
هرزه مان خواندند!
پ.ن:
جُستناش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشتهی ِ دار ِ من ازهمگسست
چنانچون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائیی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بیگناه بمانم!
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 21:7 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
در خلاء این بی خدایی تو را به وجد صدا میزنم
انسان
انسان پوک
در خالی اعتماد نامت را به عطش احتیاج زمزمه میکنم
انسان
انسان پوک
و به هوای دستهای یاریگرت از رویا خانه میسازم
تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خدا
تنها یک سکوت
یک سکوت کافی بود تا دروغ به باورم بنشیند
تو سکوت نکردی
و من به این خالی خدا و اعتماد، گریه کردم
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 1:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
غلمان یا شیطان
چه فرقی میکند، فرشته فرشته ست
هرچند صدات مثل آدم نبود
اما طعم سیبهای بهشتی را داشت
که توی گلویم گیر کرد
و سیب آدم بغض شد
که من حوا شدم
و صعود کردم
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 17:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت

رسالت به کجا بردی؟
کدام زمین بایر و پر هرزه گیاه؟
به کدام فصل بد و پیر؟
کدام آیه؟ کدام باران؟
که اینچنین میلرزاندم
فکر روییدن سبزینه ای از دل خاک،
خاک بد و پیر...
.
راستی را
رسالت که بود
که پیامبرش شدی؟
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 21:17 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت

دجله نداشتم
نیکی کردم و در آب سرد یخچال امرسان انداختم
نیمی را شب نوشیدم و از کابوس شبانه ت گریختم
نیمی را روز نوشیدم و تعبیر رویایم را در بیابان روزانه ت باز گرفتم ایزد!به بیشاپور رفتم و نقش اهریمن را زیر لگدهای اسبت پامال عکس گرفتم هورمزد!قرآن مادرم را فال گرفتم و صدایم را ضبط کردم که میخواند:
«الّلهم عظم رغبتی فیه واجعله نورالبصری و شفاء لصدری ذهابا لِهَمّی وحُزنی
الّلهم زین به لسانی وجَمِّل به وجهی وقوِّ به جسدی و ارزقنی حقَّ تلوته» الله!فریادت زدم،
دستنوشته هایم را نشانم دادی که شاملو میگفت:
«من زنده ام
فریاد من بیجواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است»
خداااااااااااا!بر من پیچیدی و
کابوس شبانه م را به وساطت لیوان آبی یک شب در میان خاموش کردی
به پاکی یک لیوان آب همه یخچالهای امرسان قسم
به پاکی آن لحظه های دوری که صدای عصار مستم میکرد از حضورت
«میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
این عشق الهـ.....
حق لایتنـ.....
این شور خدایـ.....»
به پاکی همان لحظه ای که عـــــــا شــــــ قــــــــم کردی ................................................................
به درد قسم
پاکم کن
از این کابوس روزانه ت رهاییم بخش
معجزه ها کردی
کورم که نمیبینم
نورم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 21:21 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
از چهار راه ملاصدراي شيرازي
تا سه راه برق
هه
سمت راست هميشه خلوت تر است
بچه ها دست در دست بابا و مامان
ميروند کفش عيدشان را بخرند
باز هم مثل هميشه
تنها گوشه اي نشسته اي
کنار بساط واکس
کتاب فارسي دبستانت را ورق ميزني
و فکر ميکني کاش کفشهاي واکس خور بخرند
هي هي!
خوابت نَبَرَد
فردا خانم معلم
ولي ت را ميخواهد
اگر فارسي نخوانده باشي.
کاش کور بودم
نميديدمت...
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 17:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
محو بودم امروز
مثل همين خاطره هايي که خواهرکت ميگفت
هنوز هم گاهي مي آيد
خاطره ها را ميگويم
به من بغض که ميدهد
تو مي آيي
و من ميخندم دوباره
به خاطر مهربانيت
به خاطر وجودت که ذره ذره از عشق است
به خاطر تو که در تو بدي نميگنجد
...
لبخند تو مي آيد
باز هم من و تو
و شبي ديگر ...
اين داستان ادامه دارد!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 13:8 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
می خواهم بنویسم
دلم که می آید، دستم می رود
دستم می آید، دلم می رود
دست و دلم نمی رود
دست و دلم به شعر نمی رود
هوای تلخ می خواهم تا شعر تلخ
یا شراب تلخ وشب و شیدایی تا شور شیرین و شعر شیرین شهرم،
شیراز
هوا شیرین است شاید
و شراب ...
به حافظ شیراز قسم
شراب تلخ نبود
که مردافکن باشد
یا زن شکن
به تو گفتم مانده ام چرا
دست و دلم نمی رود ...
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 1:4 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
- کشف کردم
طعم گس باران ميدهي با خنده هايت
در بعدازظهرهاي غبار روبي نشده پشت ديوار
- در را بستم
ميشنوي؟!
بيرون صداي تير مي آيد
اين بار نوبت کيست؟
چه اهميت دارد
وقتي تو اينجايي، با طعم گس باران
بر روي لب هايت
و خنده هايت
آه، خنده هايت...
به طلسم چشم برهم زدني
فاصله ها را گره زدم
از وقتي که صداي تير مي آمد
که توي کوچه ها تو را ديدم
با لبخندت
و فاحشه هاي شهر که دنبال چشمهايت بودند که از کاسه در بياورند
براي شام شبشان،
تا وقتي ظهر گرم غربت
زير باران ريز لبهات
خنده ميکرد
و صداي تير مي آمد
تا حالا که طعم گس لبهات
شوري چشمم را به تاراج برد
و صداي تير مي آيد...،
- دريافتم
توي طعم گس باران ريز لبهات
صداي تير را شنيدم
چه اهميت دارد؟
اين بار نوبت من است...
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 9:32 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
از راهي دور رسيده بود
خسته
و اينک تنش زخم غربت را به يادگار گرفته بود
همه روز را
به درو کردن خاطرات مرور کرده بود
- زمانش رسيده
دوباره دلتنگي غروب
هه ...
زمانش رسيده بود
بساطش را جمع کرد
چمداني پر از خالي
سنگين
تهي
تنها
دم غروب پرواز را چشم به راه داشت ...
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 2:13 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:43 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
يك عمر نشستم و انديشه كردم در احوال آدميان
خسته كه شدم حاصل عمر را بردم سر چهارراه گذاشتم به حراج
خنده ها را سه جفت صد تومان، تمام شد
لبخندها دانه اي يك نگاه، بردند سر دست
گريه ها اما همه روي دستم ماندند
زير في ميدهم هزار تا به هيچ با يك عمر ضمانت و خدمات پس از فروش
خريداري نيست؟
خانم ها، آقايان، من دارم براي هميشه از اينجا ميروم
دل را هم اگر دل باشد اشانتيون ميدهم روي گريه ها
باز هم خريداري نيست؟!
باشد، نخواستيد، دل و گريه ها را توي جوي كنار خيابان ريختم.
-ديگر به تو هم شك دارم، آخر ديروز يكي ميگفت آن كلاغي هم كه پريد از فراز سر ما، پرنده بود
-مگر پرنده قار قار ميكند؟
-لابد ميكند.
تو از کلاغ کمتری؟!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 16:27 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
شک میکنم به شاعرانگیم، وقتی که نگاهت را "باد"؟! به علفهای هرز پیوند میزند
شک میکنم به عاشقانگیم، وقتی که چشمانم بی منت دستهات خشک شده اند
شک میکنم به بودنت،وقتی که هر شب تخت هرزه بر استخوانهایم بوسه میزند
شک میکنم به خدا، آنگاه که کودکی بی مادر زاد
به مینو دوستم که مشقهای خط نخورده اش را زیر آوار جا گذاشت تا برود راحت توی قبرش بخوابد و جشن تولدش را خواب ببیند
به دنیا که بزرگیش توی سرم نمیگنجد
به پاییز که دیگر فرقی با تابستان ندارد
به مرگ که دستانش لحظه ام را متوقف میکند
به تو که هیچ زمزمه ای برای گفتن نداری
به من که...
آری تو راست میگویی،
من به خودم هم شک دارم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 2:19 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
بودنت را دیر باور کردیم
نبودنت را اصلا باور نکردیم...
(برای حسین پناهی که به روزگار غریب شاملو پناهم شد)
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 0:40 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 19:36 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
تو را با کفن آرزوهایم در گور دلم دفن کردم!
می گویند خاک مرده سرد است،
باور کنم؟
پرنده مرد،
با پرواز چکنم؟
(برای او که آخرین فریب زنده مانی بود)
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 17:28 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
یه کوچولوی مهربون با موهای بلند وسیاه وپوست تیره وچشمای خمار چهل وپنج دقیقه منو غرق کرد خلسه ناب وقتی به هوش اومدم اون یخ زده بود
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 5:41 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
دزدی از جیب بابای کارگر آنهم سر ظهر گرما و خستگی که کیفی نداشت اما کودک 5 ساله بود با 5 سال حسرت طعم بستنی قیفی و بعد جیب بابا بود و چند 200 تومانی و 100 تومانی مچاله دل به یک 100 تومانی رضایت داد با 1000 ریالی مچاله و 1000 دلهره در دل و ترس و فرار تا بقالی کوچک که روبرویش همیشه مادری کاسه گدایی داشت و دختر که ضجه می زد برای دفتر مشق خانم معلم گفته بود: 100 صفحه جریمه بنویس "بابا نان داد" و دختر که 7 سال حسرت یک دفتر نو کودک:آقا یک دفتر 50 برگ 100 تومانی بدهید و مرد:می شود 150 تومان دلش شکست انگار خدا به 100 تومانی رضایت نداد...
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 22:14 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
به دنبال شانه هایت بودم که سر بگذارم وگریه....
نه...
اگر بود سر می گذاشتم و می مردم.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 23:11 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
بالاخره دیشب اومدی با یه اسب سفید که پرواز می کرد
تاج زرین پادشاهیت هم روی سرت بود
چه خوش تیپم شده بودی با عینک ریبن تو آسمونا
بعد این همه سال انتظار...
حتی با پسر ننه زری هم که رفته دیپلم خریده،کلی هم پول داره،ازدواج نکردم
چقدرم که خوشکل بود لامذهب.
اما بالاخره اومدی با موهای ژل زده سیاه
سوار خواهر اسب الک رمزی
گفتی زود بپر بالا که خدا اونجا تو جهنم منتظره
واسه خاطر اون روزایی که به من خیانت کردی و موهاتو نامحرم دید
می خواستی ماه عسل منو ببری به ویلات تو جهان آخرت.
ــ عزراییل جون یه دقیقه وایسا چادر سرم کنم که خدا موهامو نبینه.
ــ باز قرصاتو نخوردی؟یا از اون قرص لعنتی خوردی؟
چندبار بگم بهت؟!
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 22:58 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
همیشه همینطوری هستی.
یوزرتو می دی. بعد پسوردتو قایم می کنی.
به چه دردم می خوره اون لعنتی؟
اینجوری نمی تونم کانکت بشم
یوزرتم بده به دیگران.
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 22:53 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
آهای با شمام!
چند نفرتون از بوی روشنی حالش به هم می خوره؟
چند نفرتون وقت فلق گریه می کنید؟
چند نفرتون شبا که خوابتون نمی بره،
حتی ستاره ای تو هفت آسمونتون نیست که بشمرین؟
چند نفرتون؟ ها؟
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 22:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
برای مرگم جشن تولد گرفته ام
با قدوم مبارک خود توی قبرم را چراغانی کنید
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:59 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
روزها می خوابم که شما را نبینم
شاید مرگ راهی باشد به سوی همیشه ندیدن شما.....
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:55 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
عسل خوردم امروز
اما قوی نشدم
بامزی هم دروغ بود!
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 1:42 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
سال نو بر همه میمون
نه٬سگ سگ وفاش زیاده
اگه هاری نگیره...
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 2:36 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
چرا می گن: Falling in love ؟
چرا نمی گن: Rising in love ؟
خب٬حتما دلیل داشتن...
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 2:25 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
بابا تو هنوزم تو عهد فروغ اینایی؟
پس بیا:
"آن داغ ننگ خورده که می خندید بر طعنه های بیهده من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که زن بودم"
باشه٬پس من دیگه زن نمی شم
اصلا من مردم از این به بعد
حالا دوستم داری؟!
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 1:51 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
یکی نبود٬یکی دیگه هم نبود...
یه دیوار بودم که عاشق نیلوفر بود٬ چون به پر و پای من پیچیده بود٬تاریکم کرده بود٬خورشید و هم نمی دیدم٬
البته خورشید بود که سبزش کرده بود تا فتوسنتز کنه برام.
نیلوفر و شکستم...
آهای! کو خورشید؟ کلروفیل هم که ندارم
اصلا اینجا که شبه!!!!!!!!!
گرسنه ام
نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 1:41 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
راز موهایت را در شبی با ظلمت آمیخته دریافتم
تو با چشمانی سیاه٬
سیاه مثل ظلمت همین شبهای معصوم٬شبهای خالی٬شبهای جادویی٬
به من اشاره کردی
شب من!
شب معصوم من!
تاریک چون حلقه زلفکانت و تیرگی چشمان بی دردسرت
آرامم کن
که دیگر این شبهای تیره مظلوم هم شیوایی چشمانت را به من نمی دهند
همه شب خاموشم٬خاموش و بیدار
وتو در آنسوی شب معصوم ٬چشمان سیاه بی دردسرت را
به خوابی آرام
خاموش کرده ای
بی خبر از اینکه شبهای سرد من دیگر نور می خواهند
نور سیاه خورشید
خورشید سیاه چشمانت
باز هم
در این شبها
بر من بتاب!
نوشته شده توسط مهسا زرین در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 4:32 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
تو یه کوچه باغ عهد بی بی م اینا
که سرازیر می شد سمت آبهای چشمه وبازده خدا
زیر طاقی اون خونه تاریک قدیمیه که می رفتی پایین
اونجا که آب چشمه هه واسه خودش زیر درختا روون بود
این دل لامذهب ما که همچین تو صفای دار و درخت و آب و چشمه هم نیست
به هوای اون کوچه قدیمیه٬کنار آب براق اون چشمه روشنه
همچین که دو تا چشم تاریک و سیاه دید٬رفت به هوای هپروت
اومدآب بخوره٬افتاد و دندونش شکست٬افتادو جفت پاهاش شکست
حالا تو تاریکی شبای این خونه٬تو این تنهایی٬
که نه چشمه هست٬نه درخت٬نه خونه تاریک قدیمیه٬
اینجا پاهاشو گچ گرفته٬ نشسته داره شب و روز سر من غر می زنه
میگه کاش پاهات قلم شده بود٬
اونروز به هوای چشمه روشنه قل نمی خوردی زیر اون طاقی قدیمیه
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 4:11 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
گفتم:چی هستی؟ هیچی نگفت.
وزن که نداشت(هیچ وقت نداشته)٬ناهماهنگ٬
حتی قافیه ای که ببازم
گفتم:کی هستی؟هیچی نگفت.
خیال کردم شعر بود...خب نخند٬تاریک بود.
میدونی چشام ضعیفن٬عینکم هم نبود٬راهش دور بود٬تار دیدم...
گور و کفن که نداشت٬
گفتم:خودت بگو چی هستی؟هیچی نگفت.
خیال کردم مرگ بود...خب نخند٬سرم گیج میرفت.
گفتم:میگی چی هستی یا نه؟هیچی نگفت.
خیال کردم شعر بود٬خوندمش٬دوره ش کردم٬سرم گیج رفت٬نرفت تو مغزم٬
سخت بود بخدا٬نه بابا از مورفولوژی و فونولوژی هم بدتر بود...سردرد و سردرد و سرگیجه.
خیال کردم مرگ بود٬مردمش٬دوره ش کردم٬سرم گیج رفت٬کجاها رفت؟
نه اون از خود کشی هم سردتر بود...سردرد و سردرد و سردمه.
تو رو خدا بگو کی هستی؟هیچی نگفت.
ــ کی گفته من هیچی نمی گم؟ من میگم:هیچی.
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه پنجم اسفند 1384 ساعت 4:28 موضوع شعر آزاد | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حراج کردم همه رازهایم را یکجا
دلقک شدم با دماق پینوکیو و بوته گَونَی به جای موهایم!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
کانون زنان
وب سایت رسمی علی
SmartyGeek (روزمره های علی)
سکوت مهسا (روزمره های من)
بهترینِ بهترینِ من! (وبلاگ مشترک من و علی)
وبلاگ دوستداران حسین پناهی
پاییزان (رسول کامرانی)
آوای آزاد
peace4ever (امید)
OldYounG
با چشم ها (امیر و محسن)
راهی
NihilisT
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
هیچ نامه
پوچ.س..ت...ا....ن
فایرفاکس بدون فیلتر
نان و شراب (لی لی)
آخرین چریک (عماد شوشتری)
عابری زیر آسمان سربی کوتاه
لکاته ای که الزامن تو نیستی (دانیال قندی)
آزادی، رویای آزادی (باران)
غزلکده
زخمهای نشمرده
شاهین نجفی
پشت چراغ قرمز (عسل)
کچل شماره یک (عسل)
هیچ شعری شاعر ندارد (شراره جمشید)
کوچ (میترا معینی)
پیوندهای روزانه
دوباره هم بامداد
دانلود ایبوک ها و کتابهای فارسی (رایگان)
حسین پناهی
فروغ فرخ زاد
احمد شاملو
ویکی نبشته
کتابخانه شعر تبیان
سخن
سارا شعر
زیبا شیرازی
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY