"من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کر * من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش"
"سعدی"

As a mute I have dreamed
and all the people seem to be deaf
I am unable to talk
and they are not suitable to hear


از خواب پریده بود و انگار خواب دیده بود؛ شاید هم خواب نبود. می گفت یادم می آید که یک فرشته بود و آدم ها همه می رفتند و می آمدند. می گفت لباس فرشته عوض می شد و شکل کسی می شد که ... زبانش بند آمد. آخر سر هم گفت نمیداند.
خب خیلی چیزها هست که آدم نمیداند. مثلن ممکن است آدم نداند یک وقتی، یک جایی، یک چیزی، چطور گم شده است.
من هم نمیدانستم.
عصر بود. یعنی خیلی از عصرها بود، بوی نم خاک که می آمد دلهره شروع میشد. بعد اتاق بود که کوچک بود و یک پنجره به کوچه داشت که کوچه تنگ بود.

از خواب پریده بودم و خواب دیده بودم انگار. یک لحظه هایی هست که آدم توی توصیفش می ماند. توی اتاق که در طبقه دوم ساختمانی یا خانه ای قدیمی بود با کوچه های بوی خاک نم دار نشسته بودم. فرشته نبودم. آدم بودم با یک میز و کلی کاغذ و شاید کتاب هم بود. صفحه گرامافون عصر که میشد، می چرخید تا تصنیفی برایم بخواند که گُمش کرده ام.
هی می نوشتم تا عصر شود با بوی نم کوچه های تنگ خاکی؛ بعد درست در لحظه ای که منتظر بودم از زیر پنجره اتاق طبقه دوم ساختمان کهنه رد می شد؛ و همیشه سر به زیر می انداخت. یعنی می خواست من نبینم که چرا هر عصر باید منتظر باشم.
تصنیف می خواند. هر عصر با لباس ساده و موهای سیاه و چهره ای که هرگز ندیدم.
من نویسنده بودم و بعید می دانم از او ننوشته باشم. اما بی شک نوشته هایم را با تصنیف و بوی خاک نم دار و یک اتاق در طبقه دوم ساختمانی کهنه گُم کرده ام و با یک چیزی که هیچوقت شاید ندیدمش، ولی می دانم هست.
بعدن یک روزی من مُردم. شاید او هم. آدم ها خیلی وقتها می میرند و ممکن است سنگ شوند یا یک تکه ابر یا خاک نمناک کوچه ای. اما من آدم شدم و فرشته نشدم.
شاید او آدم شده باشد؛ شاید هم نه.

یک فرشته از خواب پریده بود و نمی دانست خواب بوده یا مرده. فکر می کرد خواب فرشته ای را دیده که آدم بوده و هی می رفته و می آمده و آدم فداکاری بوده. می خواست بدانم فرشته، آدم فداکاری بوده یا شاید فداکار مناسب نیست، خوب بوده.

من جمله ها را جویدم، تف کردم، نشئه شدم. خیلی سال می گذشت که از خواب پریده بودم. من مجبور بودم برای خودم بنویسم.
من گُم شده بودم.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 2:42 موضوع داستان کوتاه | لینک ثابت