بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جا نماز ترمه مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
شادي شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عيدي از شمردن زياد
بوي اسکناس تا نخورده لاي کتاب
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
عشق يک ستاره ساختن با دلک
ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
با اينا زمستونو سر مي کنم، با اينا خستگيمو در مي کنم
با اينا خستگيمو در مي کنم ...
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:25 موضوع از دیگران | لینک ثابت
هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد 
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود
.
گناه
رسم ديرينه اي بود
که چون پا به روي نعش گلي نگذاشت
پايش شکست
و چون نگاه از کودک فقيري ندزديد
کور شد
نوشته شده توسط مهسا زرین در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:13 موضوع از دیگران | لینک ثابت
آدم وقتی می ميرد همه چيز تمام می شود
آدم وقتی متولد می شود همه چيز شروع می شود
من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام
من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛
عاشق شدن مثل تولد می ماند
و تنهايی هم گاهی شبيه متولد شدن می شود
من در تنهايی هايم عاشق می شوم و شعر می گويم
من در تنهايی هايم گاهی لبخند می زنم
و گاهی هم
گريه می کنم
در تنهايی من کسی نيست که رفتنش مرا غصه دار کند
و درتنهايی من کسی نيست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد
تنهايی من يک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطره ها
تنهايی من به وسعت تمام روياها جا دارد
و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است
و البته گاهی هم سياه و سفيد می شود
من در تنهايی خود بارها شروع شده ام
و بارها هم تمام می شوم
خدا هميشه کنار گوش من زمزمه می کند
هميشه يادم می اندازد :
من تنها زاده شده ام ؛ تنهای تنها
و تنها هم می ميرم ... از هنگام زاده شدن هم تنها تر
تمام دلبستگی هايم بر باد خواهد رفت
و کسی
حتی عاشق ترين همدمم هم
مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد
من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم
من از دلخوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی می ترسم
در تنهايی ام مدام متولد می شوم
و مدام مرگ را تجربه می کنم
در تنهايی من روزها با اشک و آه و بغض های فروبسته نمی گذرد
در تنهايی من شب ها با مويه های مخفيانه و سردرد های کشنده صبح نمی شود
در تنهايی من تلفن هيچگاه زنگ نمی زند
در تنهايی من کسی به من نمی گويد : - متاسفم ؛ بهتر است همه چیز را فراموش کنیم !
من طعم هيچ خيانتی را تجربه نخواهم کرد
و کسی به خاطر من اشک نخواهد ريخت
من نگاه کردن به دانه های برف در يک بعد از ظهر زمستانی
و خوردن يک ليوان چای داغ در کنار شومينه را
با تنهايی ؛ به تنهايی تجربه نموده ام
من لذت تنهايی را به تمام لذت های بدون تنهايی خود
ترجيح می دهم .
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 21:22 موضوع از دیگران | لینک ثابت
We are just a moment in time
A blink of an eye
A dream for the blind
Visions from a dying brain
........I hope you don't understand
نوشته شده توسط مهسا زرین در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 11:14 موضوع از دیگران | لینک ثابت
There were 4 people named EVERYBODY,
SOMEBODY, ANYBODY, and NOBODY
There was an important job to be done, and
EVERYBODY was asked to do it
EVERYBODY was sure SOMEBODY would do it
ANYBODY could have done it, but NOBODY did it
SOMEBODY got angry about that because it was
EVERYBODY's job
EVERYBODY thought ANYBODY could do it, but
NOBODY realized that EVERYBODY wouldn't do
it. It ended up that EVERYBODY blamed
SOMEBODY when NOBODY did what ANYBODY
could have done
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 1:21 موضوع از دیگران | لینک ثابت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
"از دستنوشته های دوستی که بی بها از دستش دادیم"
نوشته شده توسط مهسا زرین در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 2:49 موضوع از دیگران | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 3:18 موضوع از دیگران | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه دوازدهم اسفند 1384 ساعت 5:29 موضوع از دیگران | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حراج کردم همه رازهایم را یکجا
دلقک شدم با دماق پینوکیو و بوته گَونَی به جای موهایم!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
کانون زنان
وب سایت رسمی علی
SmartyGeek (روزمره های علی)
سکوت مهسا (روزمره های من)
بهترینِ بهترینِ من! (وبلاگ مشترک من و علی)
وبلاگ دوستداران حسین پناهی
پاییزان (رسول کامرانی)
آوای آزاد
peace4ever (امید)
OldYounG
با چشم ها (امیر و محسن)
راهی
NihilisT
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
هیچ نامه
پوچ.س..ت...ا....ن
فایرفاکس بدون فیلتر
نان و شراب (لی لی)
آخرین چریک (عماد شوشتری)
عابری زیر آسمان سربی کوتاه
لکاته ای که الزامن تو نیستی (دانیال قندی)
آزادی، رویای آزادی (باران)
غزلکده
زخمهای نشمرده
شاهین نجفی
پشت چراغ قرمز (عسل)
کچل شماره یک (عسل)
هیچ شعری شاعر ندارد (شراره جمشید)
کوچ (میترا معینی)
پیوندهای روزانه
دوباره هم بامداد
دانلود ایبوک ها و کتابهای فارسی (رایگان)
حسین پناهی
فروغ فرخ زاد
احمد شاملو
ویکی نبشته
کتابخانه شعر تبیان
سخن
سارا شعر
زیبا شیرازی
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY