تبليغاتX
 DownTownFog
 

کوچه های بی چراغ

تو کوچه هاي بي چراغ دويدم       اون ته تَها به کوچه اي رسيدم

چراغ يک خونه ديدم خاموش بود        پيرمرده نَود و بوقي توش بود     واسه صداي مرگ هنوز به گوش بود         خانوم عِزي اونجا  واسش نازمي کرد       تو صورتش پُرِ درد       تب سرد      چي مي شه کرد      جهنم عمريه روبروش بود

يه عملي      تو خونه بغلي       انگار هنوز به هوش بود       هي مَرد       ديواراي دور و برت همه زرد      زنت تو رو رها کرد      راشو از تو جدا کرد       توي همين چار ديواري تو زرد        وسط اون شب سرد        تو دربدر      از اين ور به اون ور      دنبال چند نخود گرد       توي همين چار ديواري تو زرد       زنت با تو چيکار کرد؟       وقتي که تو بيرون بودي       واسه يه بست ترياک خماربيحال داغون بودي       مثل يه سگ درِ خونه يارو ساقي  پلاس  و آويزون بودي       رفيقتو دعوت کرد      آس و پاس      واسه چند تا اسکناس       الا يا ايها الناس      ميون اون شب سرد       تو خمار     تو بيکار     تو بيعار     امان از اين روزگار      توي همين چار ديواري تو زرد       ببين زنت چيکار کرد
مي گفت دنيا براش قفس شده بود        با دود روزگار تو هم نفس شده بود        ديدي غرور تو اون شب چه پست شده بود
دوسش داشتي مي دونم       تو اون چشاي نشعت خودم اينو مي خونم         مي دونم      مي خونم      اما از اون ديواره هاي دودي       ازاونجايي که تو  صف ملاقات با عزراييل تو هم نشسته بودي        من ديگه رو مي گردونم

تو لونه روبرو       وسط اون هياهو      بين زمين و آسمون      يه مَردک سيبيل کُلُفت       شنيدم به زنش مي گفت       حيف نون         بعدش صداي تق و توق       واق و ووق       مرتيکه داشت عرعر مي زد       تبر مي زد       چماق توي کمر مي زد      تو سر مي زد      به در مي زد      زنش بلند ضجه بي ثمر مي زد      انگار که روح از بدنش داشت پر مي زد

کناراون تويک خونه دخترکي گل لجن به سر مي زد        با مهر و تسبيح و نخود فالي واسه شوهر مي زد

دو تا خونه گذشتم و  از اون بالا     ديدم ميون کاگلا      پسرک بيکار ، بيعار      با صد هزارتا آرزوهاي محال      سر خودش رو دار مي زد      اسم يه دختر لجن به سر رو جار مي زد      هوار ميزد      جون از سرش گذشته بود

يکي رو يه کجاوه بلور نشسته بود و تار مي زد      يکي خرش رو بار مي زد       يه مادري نشسته بود سر يه قبر و زار مي زد

خداي من ميون آسمون نشسته بود       تو دنياي شاپريا      رو بوم سبز نقاشيش       نقشه هاي بهار مي زد

دلم مي خواد به اون خدا      بگم يه بار از آسمون بياد پايين     تو کوچه هاي بي چراغ روي زمين      به اون کوچه که من ديدم سر بزنه     فقط همين.


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 23:10 موضوع ترانه | لینک ثابت


برگ خزون

جم جمک برگ خزون    مادرش زينب خاتون

دل داره قد هوا    ازهوا رها ترک

کينه هاش رنگ شبق    از شبق مشکي ترک

جيگرش مثل زليخا پاره ست    دستش انگار جنسش از دستاي سنگ خاره ست

نفسش رو بريده دستاي مرد کينه دار   امونش رو بريده دستاي سرد روزگار

تو گلوش عقده عالم پنهون    هميشه خسته و زخمي وهميشه گريون

زخمي کنايه هاي اين مردم بد    زخمي تيرگي دل سياه مرد بد

رو سرش هوو آورده هفت تا    آخه هفت مقدسه، زن نمي فهمه بابا

جوراباشو مي شوره، کفشاشو هي واکس مي زنه

- اي بابا،چيزي نگيا،آقا با کمربند مي زنه

آقا از راه مي ياد و تيشه به ريشه م مي زنه

پسر دسته گلم رو ديگه از من مي گيره

حالا بازم دخترا رو حلال هوو کنم

اين يکي خب پسره،بدون اون دق مي کنم

اگه بازم بزنه، پشت پاهاشو مي بوسم

اگه بزاره بره،خونه مي مونم تا بپوسم

آخه اون مرد منه صلاح من دست اونه

واسه زن چي بده،چي خوب،اينو خودش خوب مي دونه

مي گه ما مسلمونيم،تو مذهب و تو دينمون

ضعيفه ناقصه عقلش،واسه اون

تو کتاب اومده که زنارو بايد بزنيد

اين ديگه حرف خداست ،حرف خدا رو بزنيد

زن بايد ادب شه تا قند عسلهاي مارو بزرگ کنه

فردا اين قند عسل بايد زنارو تربيت کنه


 

نوشته شده توسط مهسا زرین در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 10:4 موضوع ترانه | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting